من تیپ کسی نیستم.
این را وقتی فهمیدم که داشتم زیره ساییده و دارچین می زدم لا به لای عدس پلو و پیاز داغ طلایی و کشمش سرخ کرده و کره آب شده می ریختم رویش و یادم می آید بابا همیشه می گه " مامان همیشه عشق می ریزد تو غذا که خوشمزه اش می کنه".
وقتی که از کتک خوردن پسرک گریه ام گرفت به جای خنده.
وقتی آخر شب بعد همه ی غر و لندها طبق فرمایش داشتم چای سبز آماده می کردم.
وقتی "نظریه حکومت قانون در ایران" می خوانم و فکر می کنم قرار است چیزی به علم جهان اضافه کنم.
وقتی همراه می شم در فوتبال دیدن و داد زدن.
وقتی خودم را مجبور می کنم دامن بپوشم.
وقتی لباس های شسته را پهن می کنم و لباس های خشک شده را تا می کنم و می ذارم سر جاش.
وقتی با دقت مداد چشم می کشم و ماتیک می زنم.
وقتی آشغال ها را شب می ذارم دم در و آشپز خانه و حمام را قبل خواب تمیز می کنم در حالی که همخانه ام لم داده روی مبل و اخبار گوش می کند.
وقتی با دوست گی ام می گم و می خندم و با نظریه های جدید سعی می کنم مردم را قانع کنم که زندگی جنسی هر کس به خودش مربوط است.
وقتی هنوز خجالت می کشم بیکینی بپوشم.
من تیپ خیلی از آنهایی هستم که سعی می کنند طرحی نو بیاندازند و در میانه ی سنت و تجدد سعی صفا و مروه می کنند.
این را وقتی فهمیدم که برای دوست "روشنفکرم" عقب افتاده بودم و برای مادربزرگ سنتی ام زیادی جلف.