باید حرف زد.
من اون آدم قدر و همیشه خندان نیستم. من یک موقع هایی چنان در چاه های درونم فرو می روم که جرثقیل هم نمی تواند بیرون بیاردم.
من می دانم که دردها می گذرند، روزهایی هستند که دردها را با خنده یادمان میاد، می دانم هم که همیشه یک درد جدید یک جایی سر راه منتظرست. دانستن اینها نباید باعث بشود که من از دردهام جیغ و داد نکنم.
من این توانایی را ندارم. ضعیفم. یک هاله ای هست دورم که جیغ و دادهام مدام باهاش برخورد می کنند. هاله ی "احترام برای خود"..هاله ی "استقلال"..هاله ی "عقل"..هاله ی "من".
چیزی که با مهاجرت برای من خیلی پررنگ شد، این حس "محافظت از خود" بود.
من شدت ام را در این جابه جایی ها گم کردم. نه شدید ناراحت می شوم نه شدید خوشحال. نه دلتنگ. نه عصبانی. حتی عاشقی شدید هم نمی توانم. در یک حالت چمدان به دستی، همیشه آماده رفتنم.
شبیه پودینگ ام، باید چنگال بزنم پوسته ی سخت بیرون را بشکنم بذارم اون شکلات داغ چسبناک میانش بریزد بیرون، حتی اگر همه جا نوچ و کثیف بشود.