تبليغاتX
شاید حرفی دیگر

شاید حرفی دیگر

 

به هیچ تشییع جنازه و مجلس ترحیم و تکریمی نخواهم رفت حتی اگه هامون باشه یا بابای کیمیا یا مرادبیگ یا راننده اتوبوس شب.

زندگی بیشتر از سهمم از این مجالس به من داده است.

آنقدر داده که من نه گریه می کنم نه آه از نهادم در می آید. آرام و ساکن با چشم های یخی٬ می گم خب زندگی است و راهم را می کشم می رم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت   توسط مریم  | 

 

می خواهم برای تو بنویسم.

یکشنبه شب است و نحسی جمعه غروب دارد٬ مخصوصا امشب که اولین شب خانه ی جدید است که خالی از کسانی است که دوستشان می دارم.

می خواهم برای تو بنویسم.

از غرغر هام که ناشی از کم آوردن تو است نه کمی سن. از غرغرهام که بهانه ای باشد برای اینکه ازم دلجویی کنی!!

می خواهم برای تو بنویسم.

که چه جور عجیبی وارد زندگیم شدی. وقتی ترکیب نادری از هیجان و آرامش بودم. وقتی آماده ی نرم شدن بودم. آماده ی آزاد شدن از پیچیدگی. و تو ساده و معمولی٬ ترکیب خوبی از هیجان و آرامش شدی برایم.

می خواهم برای تو بنویسم.

نمی دانم ما از ونوسیم یا مریخ٬ مهم نیست اگر زبان هم را نفهمیم٬ مهم این است که تو نگاهم کنی و من طاووس شوم. مهم این است که من یه روباه باشم که اهلی شده است.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت   توسط مریم  | 

 

تا آنجا که من فهمیدم٬ "اروپا" گذشته اش را به تاریخ سپرده و رو به آینده دارد.

تاریخش یعنی تمام آن چیزهایی که صدها سال قبل اتفاق افتاده  و ما هم چنان بدان خاطر تحقیرش می کنیم: جنگ های صلیبی٬ عصر استبداد و حاکمیت کلیسا٬ حکومت بی قانونی٬ عصر استعمارگری و ... .تاریخش یعنی تمام آن چیزهایی که در خاطره جهانی باقی می ماند و ما به دیده اغماض می بینمشان: برق و تلفن و رادیو٬ راه آهن٬ اسپینوزا٬ فوکو٬ گوته و ... .

تا آنجا که من فهمیدم٬ ما اما آینده را نامعلوم می دانیم و اکنون هم که از عهده ی ما خارج است٬ فقط می ماند گذشته.

گذشته هم فقط یعنی "هنر نزد ایرانیان است" و بس٬ یعنی علم و تمدن و فرهنگ نزد ایرانیان بوده و ما نمی دانیم چه شد که از کف ما رفت ولی ما هم چنان "آویزان تخم" حافظ و فردوسی و ابوعلی سینا ماندیم. گذشته یعنی گردنبند اهورا مزدا رو سینه ی کفتری جوانی از پرشیا در حال مخ زدن از عروسک بلوندی که توضیح می ده مردم پرشین در گذشته خورشید می پرستیده اند و خیلی خوب و مامانی اند آنقدر که برای دعوای خیابانی به روی هم چاقو می کشند که آن هم کار٬ کار انگلیسی هاست.

تا آنجا که من فهمیدم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت   توسط مریم  | 

 

 

تو را نگاه می کنم که خفته ای کنار من

پس از تمام اضطراب٬ عذاب و انتظار من

تو را نگاه می کنم که دیدنی ترین تویی

و از تو حرف می زنم که گفتنی ترین تویی!

 

 

پی نوشت: آدم است دیگه یه وقت دلش شاد است یه وقت گرفته!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت   توسط مریم  | 

 

اگه به من بود که اصلا از این خبرها نبود. به من بود چهار سالم بود و مشغول بالا پایین رفتن از سر و کول پاپا بودم٬ و مهم نبود که مامان تا پنج عصر سر کار است و بابا نه شب می آید خانه.

اگه به من بود شب جمعه بود و خانه خیابان پالیزی٬ و من وسط بچه های دیگه با کفش باغبانی های کفش ملی مشغول لگد کردن انگور برای انداختن شراب بودم.

اگه به من بود که اصلا بزرگ نشده بودم. به من بود آنقدر لوس بودم که مامان برایم آبمیوه طبیعی بیارد تو تخت و بهم بگه "بخور عزیزم" و دنبالش بابا بیاد که "مریض نبینمت دخمل". اگه به من بود خودم نمی رفتم تسکو آبمیوه و پیاز و مرغ و گوشت و ماست و شیر و نان بخرم و فکر کنم چه غذای مقوی درست کنم.

...

 

آره خلاصه٬ سعی می کنم قوی باشم و به روی خودم نیارم تنهام و سیستم ایمنی بدنم را ضعیف نکنم و اخم نکنم و بی بغض دروغ بگم و مثبت فکر کنم و انرژی منفی ندهم.

ولی اگه به من بود که اصلا از این خبرها نبود.

+ نوشته شده در  جمعه 7 تیر1387ساعت   توسط مریم  | 

 

واقعه ناگاه بود و سخت دردناک!

 

 

میان بحران خانه و درگیری با صاحبخانه ی پاکستانی مزاحم و پول نجومی برق و کار زیاد دانشگاه٬لپ تاپ به هم ریخت. پیام های عجیب غریب داد و دیگر روشن نشد.

باور کردنی نبود برایم که گریه می کردم٬ که شب خوابم نبرد٬ که به زمین و زمان متوصل شدم برای درست کردنش.

خیلی موعظه کردم برای خودم که "کار فرهنگی" کنم٬ سرم را با فیلم و کتاب گرم کنم. اما واقعیت این است که من بنده ی تکنولوژی شده ام و این واقعیتی سخت دردناک است. در دنیای مدرن٬ اینترنت٬ کتاب و مجله و فیلم و موسیقی و دوست و خانواده شده است.

غم انگیز بود دیدن خودم خیره به سقف و ناتوان از انجام هر کاری در حالیکه انبوهی کتاب و مجله و مقاله ناخوانده باقی مانده اند. فکر می کردم کلینیک ترک اعتیاد به اینترنت برای دیگران است و بی تابی خودم این بار برایم تلخ بود.

دیگه از امکان اتصال به اینترنت از طریق موبایل خوشحال نشدم٬ ترسیدم.

ترسیدم که این زبان صفر و یک٬ جای همه ی تعاملات انسانی را بگیرد. ترسیدم که احساسات تبدیل شوند به پرانتز و نقطه و ویرگول٬ که خنده بشود "دو نقطه دی".

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت   توسط مریم  | 

 

 

خدایا !!! من شفاعت این اجنبی های کافر حرامی خوار را می کنم که از گناهانشان درگذری و در آستانه ی ماه تموز روی آفتاب را نشان بدی.

خدایا !!!  من با استناد به "قاعده ی نفی سبیل" که هیچ اموری از امور کافرین نباید بر مسلمانان برتری داشته باشد و این هوا بر ما - مسلمانان - غلبه پیدا کرده٬ از محضر دادگاه الهی می خواهم که این خلق مسلمان را از سلطه ی باران رها کرده و به دامن آفتاب رهنمون شوی.

خدایا !!! من با توجه به خطر "وهن اسلام" و هم چنین خطر گرمازده گی علمای دین تقاضا می کنم قسمتی از آفتاب سرزمین های اسلامی را به بلاد کفر بازگردانی٬ باشد که به امید رحمت الهی رستگار شوند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت   توسط مریم  | 

 

بیست و هفت خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت هیچ خبری نیست جز اینکه انگلیس قرار است تحریم های ایران را شدید تر کنه و ایران هم بیدی نیست که با هیچ بادی بلرزد.

خبری نیست جز خبر رشد دوباره تومور مغزی خاله و عروسی غیر عاشقانه و غیر عاقلانه ی دختر خاله و ناراحتی عمه کوچیکه و ناراحتی قلب مادربزرگ. خبری نیست جز

"چطوری؟

- مشغولم٬ تو چطوری؟

منم مشغولم.

-مواظب خودت باش.

مواظب خودت باش."

بیست و هفت خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت مثل بیست و هفت خرداد های پیش از این٬ خبر از انفجار و اعتصاب و قیمت نفت و دلار و گزارش نمایشگاه نقاشی و عکس مهمانی جنیفر لوپز و شوی مد نیویورک و ترس از موتور سوار مشکوک و دزدی و تجاوز و زایمان نهنگ در آکواریوم و سیل و اختراع نرم افزار جدید کامپیوتری  است.

خبری از هیچ تولد و مرگ و امتحان و قبولی و رد شدن و کلاس و تعطیلی نیست.

خبر از بیست و هفت خرداد هزار و سیصد و هفتاد و هفت و شصت و هفت و ... نیست.

خبر از بیست و هفت خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هشت و هشتاد و نه و نود و ... نیست.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت   توسط مریم  | 

 

من تیپ کسی نیستم.

این را وقتی فهمیدم که داشتم زیره ساییده و دارچین می زدم لا به لای عدس پلو و پیاز داغ طلایی و کشمش سرخ کرده و کره آب شده می ریختم رویش و یادم می آید بابا همیشه می گه " مامان همیشه عشق می ریزد تو غذا که خوشمزه اش می کنه".

وقتی که از کتک خوردن پسرک گریه ام گرفت به جای خنده.

وقتی آخر شب بعد همه ی غر و لندها طبق فرمایش داشتم چای سبز آماده می کردم.

وقتی "نظریه حکومت قانون در ایران" می خوانم و فکر می کنم قرار است چیزی به علم جهان اضافه کنم.

وقتی همراه می شم در فوتبال دیدن و داد زدن.

وقتی خودم را مجبور می کنم دامن بپوشم.

وقتی لباس های شسته را پهن می کنم و لباس های خشک شده را تا می کنم و می ذارم سر جاش.

وقتی با دقت مداد چشم می کشم و ماتیک می زنم.

وقتی آشغال ها را شب می ذارم دم در و آشپز خانه و حمام را قبل خواب تمیز می کنم در حالی که همخانه ام لم داده روی مبل و اخبار گوش می کند.

وقتی با دوست گی ام می گم و می خندم و با نظریه های جدید سعی می کنم مردم را قانع کنم که زندگی جنسی هر کس به خودش مربوط است.

وقتی هنوز خجالت می کشم بیکینی بپوشم.

 

من تیپ خیلی از آنهایی هستم که سعی می کنند طرحی نو بیاندازند و در میانه ی سنت و تجدد سعی صفا و مروه می کنند.

این را وقتی فهمیدم که برای دوست "روشنفکرم" عقب افتاده بودم و برای مادربزرگ سنتی ام زیادی جلف.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت   توسط مریم  | 

 

 

نمی دونم بعضی وقتا من خیلی بزرگسال می شم یا خیلی کودک که تو حرفم را نمی فهمی!!

نمی دونم وقتی می گم نکن کاری را یا نگو حرفی را٬ زیادی بزرگسال شده ام که امر و نهی می کنم یا کودک شده ام بهانه می گیرم.

وقتی حریم و حرمت ها حفظ نمی شوند٬ نمی دانم باید بزرگسال دانا باشم و خط و مرز تعریف کنم یا کودک سر به هوایی که به دل نمی گیرد.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 خرداد1387ساعت   توسط مریم  |