تبليغاتX
شاید حرفی دیگر

شاید حرفی دیگر


باید حرف زد.

من اون آدم قدر و همیشه خندان نیستم. من یک موقع هایی چنان در چاه های درونم فرو می روم که جرثقیل هم نمی تواند بیرون بیاردم.

من می دانم که دردها می گذرند، روزهایی هستند که دردها را با خنده یادمان میاد، می دانم هم که همیشه یک درد جدید یک جایی سر راه منتظرست. دانستن اینها نباید باعث بشود که من از دردهام جیغ و داد نکنم. 

من این توانایی را ندارم. ضعیفم. یک هاله ای هست دورم که جیغ و دادهام مدام باهاش برخورد می کنند. هاله ی "احترام برای خود"..هاله ی "استقلال"..هاله ی "عقل"..هاله ی "من".

چیزی که با مهاجرت برای من خیلی پررنگ شد، این حس "محافظت از خود" بود.

من شدت ام را در این جابه جایی ها گم کردم. نه شدید ناراحت می شوم نه شدید خوشحال. نه دلتنگ. نه عصبانی. حتی عاشقی شدید هم نمی توانم. در یک حالت چمدان به دستی، همیشه آماده رفتنم.

شبیه پودینگ ام، باید چنگال بزنم پوسته ی سخت بیرون را بشکنم بذارم اون شکلات داغ چسبناک میانش بریزد بیرون، حتی اگر همه جا نوچ و کثیف بشود.


+ نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت   توسط مریم  | 

 

من هزینه نمی خواهم. هزینه را نازنین که بی سر و صدا رفت و وقتی برگردد پیر شده است٬ می دهد. هزینه را مسعود باستانی با نامه هایش می دهد. هزینه را احمد زیدآبادی با سه روز مرخصی طی دو سال می دهد. هزینه را بچه های نسرین ستوده می دهند...

هزینه را همه کسانی که بیرون از ترس خفه شده اند٬ می دهند. همه کسانی که شب ها خواب دوستان دربندشان را می بینند٬ هزینه را می دهند٬ همه مادر پدرهای مضطرب.

من احترام می خواهم. اینهایی که در حبس خصم اند٬ جوانان پرشور اصلاحات نیستند..بزرگ شده اند. آنقدر بزرگ شده اند که تصمیم می گیرند مادرشان را ببوسند و بروند زندان. تصمیم می گیرند در تنهایی خودشان٬ تنهایی همدمشان را ببینند.

اینهایی که متین و موقر تاب می آورند٬ سزاوار احترامی هستند به اندازه دردی که می کشند٬ به اندازه درایتی که دارند٬ احترامی بی اندازه٬ بی مصلحت.

من نه قهرمان می خواهم نه چریک..من دوستان دربندم را می خواهم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 اسفند1390ساعت   توسط مریم  | 

 

همه دم از تنهایی می زنند. چه تنها زندگی کرده باشند چه نکرده باشند٬ دم از اهمیت تنهایی می زنند. صحبت از مهارت هاشان در گذراندن تنهایی می کنند. اما خوب که نگاه می کنی٬ آنها که بلبلی ترند کسانی اند که نشده که یک روز کامل با کسی جز آیینه حرف نزده باشند. خوب که نگاه می کنی٬ بلبلان تنهایی آنهایی هستند که از شلوغی و گرفتاری و تراکم آدم ها و رفت و آمدها به تنهایی پناه می برند. خوب که نگاه می کنی٬ موقع حرف زدن از تنهایی٬ آنها که تنهایی را زندگی کرده اند سکوت می کنند. سکوت را خوب بلدند.

آنهایی که تنهایی را زندگی کرده اند٬ می دانند که آرام همه جایت را می گیرد. آرام و خزنده٬ اصلن بگو عین سرطان ولی می آید. وقتی هم می آید سکوتش را هم با خودش می آورد.

آدم های تنهایی٬ درباره تنهاییشان ساکت اند. آنها که حرف می زنند٬ آنهایی هستند که تنهایی اوقات فراغتشان است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 بهمن1390ساعت   توسط مریم  | 

 

نمی شود..زندگی خیلی تندتر از من دارد می رود٬ مجالی نیست ته نشین شوم.

نمی دانم سرخوردگی ست یا اسیر روزمرگی. نمی دانم از غم هایی بنویسم که نمی خواستم بدانم یا از شادی هایی که با ولع از هر طرفی به کام می کشم. از نوستالژی با رنگ و بوی کلیشه بنویسم یا از آینده ی گنگی آغشته به سانتیمانتالیزم که می دوم به سویش!

واقعیت چنان به شکل اشک و خنده و خشم و خستگی و ترس و نشاط و بی پروایی در من رسوخ کرده که راه تخیلم را سد کرده است.

+ نوشته شده در  جمعه 3 تیر1390ساعت   توسط مریم  | 

 

نشسته ام جلوی در کافه طبقه دوم کتابفروشی٬ منتظر دوستی که کتاب های امانتی اش را بدهم.

انگار رویای بابا محقق شده٬ کتابفروشی بزرگ که دست دراز کنی کتاب برداری بشینی گوشه و کنارش مشغول خواندن.

من ـ آرام. با امواج خفیفی به نشانه ی ساکن نبودن.

من ـ در صلح. با خودم و با جهان. مدام برای همه نسخه می پیچم که یا دنیاتان را واقعی کنید یا بگذارید جنون بر شما غلبه کند. در هر دوی این حالات به صلح می رسید.

من ـ راضی. از آنچه هستم و از آنچه نیستم. بی هیچ حسرتی٬ آهی٬ کار ناتمامی.

من ـ در آغوش واقعه٬ سرسپرده به لحظه.

جایی می خواندم اسکار وایلد درباره آدم های داستان "تصویر دوریان گری" گفته٬ آدمی است که می خواستم باشم٬ آدمی که هستم و آدمی که دیگران فکر می کنند که هستم.

من ـ نشسته در کتابفروشی فویلز ٬ همه ی آدم های خودم هستم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 اردیبهشت1390ساعت   توسط مریم  | 

 

من از ایران فرار نکردم. از حجابش٬ از رانندگیش٬ از فرهنگش٬ از کمیته اش٬ از دولتش٬ از هیچ کدام اینها فرار نکردم. من آگاهانه از ایران خارج شدم که دنیا را ببینیم و تجربه کنم. اگر آمریکایی هم بودم می رفتم اسکاندیناوی٬ اگر انگلیسی هم بودم می رفتم اسپانیا٬ اگر اسپانیایی بودم می رفتم استرالیا ...

من از تصمیمم راضی ام و هر چقدر برایم آه بکشید که "شما که رفتید٬ نمی دونید اینجا چقدر سخته" خودم را ملامت نمی کنم و برای کم کردن عذاب وجدان از سختی های زندگی در فرنگ ناله نمی کنم و فرنگی ها را بی شعور و بی احساس توصیف نمی کنم.

من اینجا با دوستانم کافه و رستوران و مهمانی می روم٬ و هر چقدر هم من را مرفه بی درد بنامید برای توجیه خودم توضیح نمی دهم که قیمت یک قهوه می تواند از قیمت یک ذرت مکزیکی کمتر باشد.

من نه استعمار پیرم٬ نه شازده و اشراف زاده ام٬ نه از بدنه ی حاکمیتم. من یک زن طبقه ی متوسطم و بار ناکامی ها و سرخوردگی ها و آرزوهای هیچ نسل و فرقه و گروهی را به دوش نمی کشم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 فروردین1390ساعت   توسط مریم  | 

 

مبدا تاریخی من٬ تولدم ست. هر سال از یک ماه قبلش شروع به حسابرسی و جمع بندی می کنم.

بیست و شش سالگی پر از حادثه بود. جزییات حوادث را حتی ذهن خاطره بازم هم کامل به یاد نمیاره٬ حالش خوبه که به یاد نمیاره.

می خوام به سیاق مقام معظم٬ سال های زندگی را نام گذاری کنم. بیست و شش سالگی٬ سال "خود خواهی متعالی". حتمن گله هایی در پی خواهد داشت٬ عده ای قضاوت خواهند کرد. ولی هیچ چیز به اندازه ی "من" بودن زندگی را جاری نمی کند. ترس ها و نگرانی ها که کم باشند فرصت دیدن و چشیدن بیشتر می شود. اشتباه نکنید٬ نگفتم زندگی شیرین می شود گفتم جاری می شود. هستند کسانی که از این جریان کامشان شیرین می شود یا تلخ.

هیچ انکار نمی کنم که شاید سال دیگری نوشتم خودخواهی امریست نکوهیده٬ همونجور که کنار خیلی از پست های قبلی می ایستم و اخم می کنم و سر تکان می دهم٬ ولی این آیا غیر از واقعیت زندگیست؟! پس من به زندگی کردنِ زندگی ادامه می دهم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 بهمن1389ساعت   توسط مریم  | 

۱- من معمولن سعی می کنم جانب اعتدال رو نگه دارم٬ اونقدر که گاهی از سوی اطرافیان به محافظه کاری متهم می شم.

۲- من درست نمی دونم وبلاگ چه کارکردی داره٬ برای من یه صفحه ست که روش می نویسم. برای سر ریز کردن درونیاتم می نویسم. یعنی که هیچ رسالت  هنری٬ فرهنگی٬ سیاسی٬ اجتماعی برای نوشته هام قائل نیستم.

۳- تفکیک واقعیت از تخیل نوشته های اینجا گاهی برای خودم هم مشکل ست٬ یعنی که من با نوشته هام تفاوت هایی دارم.

۳- من فکر می کنم آدم ها بلدند که حریم شخصی دیگران رو تشخیص بدن و رعایت کنند. همونجوری که در دنیای واقعی از این دهن به اون گوش نقل خبر نمی کنند٬ در دنیای مجازی هم دقت می کنند.

۴- همه ی اینها رو گفتم که اگر فامیلی/ دوستی/ آشنایی اینجا رو می خونه٬ باهاش جوری رفتار کنه که هر وبلاگ دیگه ای رو می خونه. الزامن به مادر و پدر همه ی وبلاگ نویس ها دسترسی نیست٬ پس وقتی اینجا رو می خونین فراموش کنین به مادر و پدر من دسترسی دارین.

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 دی1389ساعت   توسط مریم  | 

 

نه که دق کرده باشم٬ یا افسره باشم٬ یا از زندگی مونده باشم..نه! می رم٬ میام٬ درس می خونم٬ فیلم می بینم٬ با آدما می خندم٬ براشون داستان می سازم. ولی دلم می خواد یه جایی٬ بی خبر٬ "یه دستی" بزنه به شونه ام٬ برگردم..چند دقیقه همدیگه رو نگاه کنیم..بعد مثلن بگه چه خوشگل شدی..منم همینجوری بخندم. می گم بی خبر٬ ولی شش دنگ حواسم همه جا هست٬ توی مترو٬ اتوبوس٬ رستوران٬ حتی گاهی توی اتاقم...

نه که اتفاق بی نظیری باشه٬ یا اولین بار باشه٬ یا من به قول بابا دلم سوراخ شده باشه..نه! از بدِ حادثه دیدم که کسی از این چیزا نمرده..ولی انگار من بلد نیستم سوگواری کنم. نمی تونم اونقدر گریه کنم تا جونم دربیاد٬ بعد نفس تازه بگیرم٬ نمی تونم داد بزنم بکوبم بشکنم٬ بعد پا شم خرده ریزه ها رو جمع کنم بریزم دور. همش بلدم متین موقر راست راست راه برم بگم خودم تصمیم گرفتم٬ تصمیم درستی بود٬ خاطره اش محترم است! بلدم فقط توی سرم مدام جلسه پرسش و پاسخ بذارم و حقانیت خودم رو ثابت کنم و به احترام خودم کلاه از سر بردارم.

حالا اینا رو می نویسم که مثلن جیغ زده باشم٬ زور گفته باشم٬ غیر منطقی اما طبیعی بوده باشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 آذر1389ساعت   توسط مریم  | 

دیشب شب سوم بود٬ هر شب خواب می بینم شهلا روی چارپایه ایستاده و رو به محمدخانی که دست دو تا بچه اش را گرفته می گه "ولی من هنوز دوستت دارم".

سه روز است که مدام تقلا می کنم که بفهمم یقه ی چه کسی را باید بگیرم که تقصیر تو است!

شهلا را دوست دارم که اینقدر "بی من" عاشقی کردن بلد است٬ اصلا حسرتش را می خورم که همه ی زنانگیش را بلد است.

از محمدخانی عصبانیم٬ بد بازی کرده ولی نمی تونم محکومش کنم.

بچه ها مادرشان را از دست داده اند٬ مادر و پدر لاله دخترشان را. پای زن دیگری هم در میان است. قانون و عرف و عقل و احساس بهشون حق می ده. ولی من ازشون لجم می گیره که زورشون می رسه. از اینکه نقش مظلوم اینقدر بزرگشون کرده که بگویند نه و برای مردن کسی تصمیم بگیرند و حتی شب سر راحت بخوابند٬ عاصی می شم.

خوابم نمی برد از ترس روزهایی که زیاد می شوند تا برسند به ده و بعد فقط مانده باشد "شهلا چه در سکوتی"...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 آذر1389ساعت   توسط مریم  |