تبليغاتX
شاید حرفی دیگر

شاید حرفی دیگر

 

در شانزده سالگی آموختم که گاهی مادران و پدران از همه بهتر می دانند.

در بیست سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده اس ندارد حتی اگر با مهارت انجام شود. (در واقع من همان شانزده سالگی این را یاد گرفتم)

در بیست و پنج سالگی پی بردم که قدرت٬ جاذبه مرد است و جاذبه٬ قدرت زن.

در سی سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد بلکه چیزی است که خود می سازد.

در چهل سالگی آموختم رمز خوشبخت زیستن در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم٬ بلکه در آن است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم!

در چهل و پنج سالگی یاد گرفتم ده درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و نود درصد آن است که چگونه به آن واکنش می دهد.

در پنجاه سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب !!

در شصت سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما هرگز بدون ایثار نمی توان عشق داشت!!!!!

در هفتاد سالگی یاد گرفتم که زندگی مسئله در اختیار داشتن کارت های خوب نیست بلکه خوب بازی کردن با کارت های بد است. (احتمالا به همین دلیل است که پای بیشتر میز های ورق پیرزن پیرمردها نشسته اند)

 

 

پی نوشت:

۱- از آنجایی که من در گروه سنی ب (۲۵ تا ۳۰ سالگی) هستم پر واضح اسن که متن را با اندکی دخل و تصرف از جایی نقل کرده ام.

۲- تعداد علامت تعجب جلوی برخی عبارات نشان دهنده تایید اینجانب می باشد.

+ نوشته شده در  شنبه 31 شهریور1386ساعت   توسط مریم  | 

 

امروز یاد دکتر دادبان افتادم که مگه لالا می گفت گه ما سر کلاس خمیازه می کشیدیم!!

که چرا اسم ایمان پیروز خواه ایمان بود آخه ایمان مفهوم مجرد است و اسمش باید مومن می بود!!

که گروه حقوق جزا از اون اتاق رفت ولی دکتر دادبان نرفت!!

که مفاهیم حقوق جزا چقدر متحول شده و قانون مجازات چند بار عوض شده از زمانی که دکتر دادبان استاد شده!!

امروز آخه با رییس دانشکده جلسه داشتیم در حالی که یکی داشت قهوه می خورد و یکی خمیازه کشید و من از خاطره سخنرانی های دکتر درودیان٬ هم چنان نگران اینکه مبادا کاری کنم که در شان دانشجو نباشد!!

مبادا بلند بخندم! مبادا توی سرسرا سر پله بشینم ناهار بخورم! مبادا یادم بره از جام بلند شم وقتی استاد میاد! مبادا رو چمن دراز بکشم! مبادا یادم بره بگم "آقای دکتر"! مبادا کسی پچ پچ کند دکتر مصلحی بگه "مگه خانواده نداری؟"

مبادا یادم بیاد منم آدمم ٬ آخه من دانشجو بودم و اونجا دانشکده و اونها استاد و شان دانشگاه اجل شان انسان!

 

پی نوشت:

از این اساتید شگفت انگیز کم نبود اما من از اینها بیشتر از همه حرص می خوردم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت   توسط مریم  | 

 

تنها کتاب های تاریخی که دوست داشتم کتاب های بهنود بودند آن هم چون بوی تاریخشون سر درد نمی آورد. از همه مهم تر عاشق تصویر زنان بودم در این کتاب ها. زنان عجیب غریبی بودند برایم که برای اینکه برای یک دهم آزادی هایی که من بی چک و چونه الان دارم هزار ناز و غمزه می آمدند. عاشق بوی مربای انجیر٬ شربت به لیمو٬ برنج دم کشیده یا حتی قلیون های چاق شده توی داستان ها بودم. حتی آرزو داشتم یکی با خودنویس جوهر آبی برام نامه عاشقانه بنویسه بچسبونم به تن عرق کردم که جوهرش پخش بشه.از تصویر بند انداختن دختر ها حتی دلم غنج می رفت.

مادربزرگم از هشت صبح به قول خودش مشغول به جا آوردن آداب غذا می شد.فقط با قابلمه مسی غذا درست می کرد. سیرترشی هاش معرکه بود. زبان عاشقانه ای با پدربزرگم نداشت ولی همیشه حواسش بود هفته ای یک بار خورشت آلو اسفناج درست کنه که پدربزرگم دوست داشت.

آن یکی مادربزرگم ترشی لیته را حتما با سرکه ای که خودش انداخته درست می کنه و براش تغییر نکردنی است که باقالی پلو باید شوید تازه داشته باشه. معمولا جلوی جمع قربون صدقه پدربزرگم می ره ٬ حاجی هم براش طلا می خره و سالی یک بار می بردش حج.

 مامانم ولی زن سنتی خانه نیست. مسئول ارشد است در محل کارش. جلسات مهم می ره٬ روزنامه ها باهاش مصاحبه می کنند. یک کیف چرمی گنده داره با چند تا دسته چک و حساب بانکی. رانندگی می کند. ساعت شش تازه از سر کار می ره خرید. وقتی می آید خونه باید ماشین لباسشویی را هم کار بندازه. برای شام و فردا ناهار غذا درست کنه. خونه ما صدای زود پز می آید و بوغ مکروفر. قیمه های مامانم حرف نداره ولی سیب زمینی طلایی هم نداره٬ چیپس خلال داره.

مامانم در طول روز چند بار نگران برادرم می شه که چرا هنوز از کلاس برنگشته؟ ناهار خورده؟ از درس عقب نمونه! از تنهایی کمبود محبت نگیرد!

مامانم ولی غالبا وقت نمی کند رنگ موش را عوض کند٬ یا لاک بزنه.

همیشه یادش نمی مونه که خستگی اش را از خانه قایم کند.

همیشه یادش نمی مونه عشقش را به بابام یادآور بشه و براش ناز کنه.

مامانم ولی در دوره تساوی حقوق زن و مرد زندگی می کند.

دوره ای که مردان در نقش خود باقی مانده اند و زنان در نقش مردان.

در دوره ای که مردان به طرز آسمانی مهربان شده اند و زنان به طرز مدرنی مردانه.

 آن نعمت زنانگی جایی گم شده است.

دلم برای فاطمه و عصمت الملوک تنگ شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 شهریور1386ساعت   توسط مریم  | 

 

امروز یادم آمد هر روز توی مهد کودک می خوندیم

«خوشحال و شاد و خندانم

 قدر دنیا را می دانم»

به نظرم آمد بچه ها که معمولا خوشحالند چرا این ترانه را در بزرگسالی برای ما نمی خوانند که غم را تجربه می کنیم؟!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 شهریور1386ساعت   توسط مریم  | 

 

صبح ها ساعت ۱۱ از خواب بیدار می شه ٬ با شلختگی صبحانه می خوره (هر روز ساندویچ تن ماهی تهیه شده در ساندویچ میکر) ساعت ۲ می ره کتابخونه ٬ ساعت ۷ بر می گرده و در را باز نکرده نق می زنه که خسته شدم. ساعت ۹ یه بسته ماکارونی از پیش آماده تسکو از کیفش در میاره (هر شب تکراری) و نق می زنه که گرون است و نمی تونه هر روز بخره ولی "آشپزی بلد نیست"و با افتخار چند بار تکرار می کنه. ساعت یازده می ره اتاقش که فیلم اکشن ببینه.

یه بار بهش گفتم بچه آشپزها هم از مادر آشپز زاییده نمی شوند و آشپزی هم کار آسونی است ولی فقط بلده بگه "آشپزی بلد نیست"

ازش پرسیدم سیستم گاز چه جوری فعال می شه؟ "بلد نیست"

سطل آشغال هم که یادش رفته بذاره بیرون.

فکر می کردم فقط برادران وطنی هستند که به چیزهایی که بلد نیستند افتخار می کنند ولی این روزها دارم می بینیم که ظاهرا این قضیه از DNA دوستان نر ناشی می شه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت   توسط مریم  | 

 

بیاییم خیلی ساده یاد بگیریم که علوم انسانی ٬ قصه حسین کرد نیست که هر کی هر جور خواست تفسیر و تحریف کند.  یاد بگیریم که علوم اجتماعی فقط  این نیست که کی تو تاکسی چی گفته و تعمیم بدهیم و نتیجه گیری کنیم.

خیلی ساده یاد بگیریم که تجربه های شخصی را به عنوان تحلیل به خورد هم ندهیم.

چرا وقتی غیر متخصصی راجع به علت یک بیماری اظهار نظر می کند همه برآشفته می شوند که از چیزی که نمی دانی حرف نزن؟ ولی وقتی وارد حوزه علوم انسانی می شود همه متخصص می شوند و حتی گوششان بسته می شود و فقط دهان کار می کند که " من دیده ام" " من شنیده ام" " من می دانم" اما مهم این است که "تو نخوانده ای"!!! همان طور که من از کامپیوتر نخوانده ام.

اگر الآن تو این گنداب گرفتار آمده ایم کسی جز ما نبوده در ساختنش و مستحکم کردنش. آن فردیتی که به آنارشی و خود شیفتگی می انجامد را ما داریم که جز به حرف خودمان یا حرفی که ما را تایید کند گوش نمی دهیم.

ایران آشفته امروز را ما به این روز انداختیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 شهریور1386ساعت   توسط مریم  | 

 

ای کاش پدر ژپتو می دونست پینوکیو چقدر دوستش داره٬ شاید دیگه کله اش را با سمباده نمی سایید.

 

پی نوشت:

نمی دونم چه بلایی سر میهن بلاگ آمده٬ درست می شه یا نه.

واقعیتش اصلا غصه نوشته هایم را هم نخوردم.

اگه درست شد بر می گردم همون جا صرفا بخاطر اینکه بهش عادت کرده بودم اگه درست هم نشد که خب نشده.

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 شهریور1386ساعت   توسط مریم  |