در شانزده سالگی آموختم که گاهی مادران و پدران از همه بهتر می دانند.
در بیست سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده اس ندارد حتی اگر با مهارت انجام شود. (در واقع من همان شانزده سالگی این را یاد گرفتم)
در بیست و پنج سالگی پی بردم که قدرت٬ جاذبه مرد است و جاذبه٬ قدرت زن.
در سی سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد بلکه چیزی است که خود می سازد.
در چهل سالگی آموختم رمز خوشبخت زیستن در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم٬ بلکه در آن است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم!
در چهل و پنج سالگی یاد گرفتم ده درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و نود درصد آن است که چگونه به آن واکنش می دهد.
در پنجاه سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب !!
در شصت سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما هرگز بدون ایثار نمی توان عشق داشت!!!!!
در هفتاد سالگی یاد گرفتم که زندگی مسئله در اختیار داشتن کارت های خوب نیست بلکه خوب بازی کردن با کارت های بد است. (احتمالا به همین دلیل است که پای بیشتر میز های ورق پیرزن پیرمردها نشسته اند)
پی نوشت:
۱- از آنجایی که من در گروه سنی ب (۲۵ تا ۳۰ سالگی) هستم پر واضح اسن که متن را با اندکی دخل و تصرف از جایی نقل کرده ام.
۲- تعداد علامت تعجب جلوی برخی عبارات نشان دهنده تایید اینجانب می باشد.