تو این سی سال رفاقت تا حالا پیش نیومده بود با عمو شیریک و پسرش یه عصر تا شب قدم بزنیم. گیج روابط این پدر پسر غرق خیال حامد جان شدم.
همش با خودم می گفتم اگه حامد جان بود الآن کلی شوخی می کرد به جای سوال. اگه حامد جان بود به چروک شلوارش اینقدر اهمیت نمی داد. اگه حامد جان بود دستم را ول نمی کرد تمام مدت قدم زدن. اگه حامد جان بود همش نگاهم می کرد. اگه حامد جان بود بهم نمی گفت دختر می گفت جیگر!! اگه حامد جان بود کلی با حرارت راجع به پروژه ام توضیح می دادم و حامد جان با خنده می گفت دیگه بزرگ شدی خانوم شدی اینقدر تند تند حرف نزن.
حتی با یادآوری یه روز ظهر کلاس سوم دبستان تو لادای نارنجی که حامد جان می خواست بخاطر دروغی که گفتم من را کنار خیابون بهبودی پیاده کند٬ یا کشیده ای بخاطر اینکه نگفتم کلاس زبان افتادم٬ یا غرغرهاش که شب جایی نمون و دیر نیا٬ یا گیر دادنش به لباس تنگ٬ دیدم اصلا نمی تونم تصور بابای دیگه ای داشته باشم.
بابایی که شب ها تا ساعت دو صدای خش خش روزنامه اش نیاد. بابایی که وقتی من می خوام بخوابم هر جمعه صبح بهم اصرار نکنه بریم پارک طالقانی. بابایی که بعضی وقت ها یهو داد نزنه. بابایی که شکم نداشته باشه و خرپفش من را دیوانه نکنه. بابایی که عاشق کتاب خریدن و خوندن نباشه.
متوجه شدم علت اینکه دوست ندارم بچه ام دختر باشد ترس از این است که مثه من عاشق باباش بشه.
و فهمیدم علت اینکه من عاشق همه باباهای عالمم٬ ندیده نشناخته٬ این است که بابای من حامد جان است.
