تبليغاتX
شاید حرفی دیگر

شاید حرفی دیگر

 

تو این سی سال رفاقت تا حالا پیش نیومده بود با عمو شیریک و پسرش یه عصر تا شب قدم بزنیم. گیج روابط این پدر پسر غرق خیال حامد جان شدم.

همش با خودم می گفتم اگه حامد جان بود الآن کلی شوخی می کرد به جای سوال. اگه حامد جان بود به چروک شلوارش اینقدر اهمیت نمی داد. اگه حامد جان بود دستم را ول نمی کرد تمام مدت قدم زدن. اگه حامد جان بود همش نگاهم می کرد. اگه حامد جان بود بهم نمی گفت دختر می گفت جیگر!! اگه حامد جان بود کلی با حرارت راجع به پروژه ام توضیح می دادم و حامد جان با خنده می گفت دیگه بزرگ شدی خانوم شدی اینقدر تند تند حرف نزن.

حتی با یادآوری یه روز ظهر کلاس سوم دبستان تو لادای نارنجی که حامد جان می خواست بخاطر دروغی که گفتم من را کنار خیابون بهبودی پیاده کند٬ یا کشیده ای بخاطر اینکه نگفتم کلاس زبان افتادم٬ یا غرغرهاش که شب جایی نمون و دیر نیا٬  یا گیر دادنش به لباس تنگ٬ دیدم اصلا نمی تونم تصور بابای دیگه ای داشته باشم.

بابایی که شب ها تا ساعت دو صدای خش خش روزنامه اش نیاد. بابایی که وقتی من می خوام بخوابم هر جمعه صبح بهم اصرار نکنه بریم پارک طالقانی. بابایی که بعضی وقت ها یهو داد نزنه. بابایی که شکم نداشته باشه و خرپفش من را دیوانه نکنه. بابایی که عاشق کتاب خریدن و خوندن نباشه.

متوجه شدم علت اینکه دوست ندارم بچه ام دختر باشد ترس از این است که مثه من عاشق باباش بشه.

و فهمیدم علت اینکه من عاشق همه باباهای عالمم٬ ندیده نشناخته٬ این است که بابای من حامد جان است.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مهر1386ساعت   توسط مریم  | 

 

هر چی روزهای باقیمانده به سفر کم تر می شوند حال من عجیب تر می شه.

از فکر مسافرت مشهد با خاله ها دلم غنج می ره٬ کلی برای سفر احتمالی با عمه کوچیکه که تا حالا هیچ وقت باهاش تنهایی مسافرت نرفتم هیجان زده می شم.

خوشحالم از اینکه عروسی نسترن می رم.

اما تو دلم غصه خونه ام و کثیفی آشپزخونه  که هم خونه هام زیاد تمیزش نمی کنند را هم می خورم.

از فکر توضیح و تعریف آنچه از اساس قابل شرح نیست درباره آنچه بر من رفته و برنامه های آینده برای همه دلم پیچ می زنه.

مریم می گه خوش به حالت داری می ری ولی نمی دونه بدون او نه جاده تندرستی می رم نه تکسین نه بازار آسیا نه اتوبان رسالت نه ... . جای خیلی چیز ها پس خالی می مونه.

مطمئن نیستم دوستان دیگر همان باشند که بودند. از غریبگی هامون می ترسم.

لذت حضور در خانه سرخپوستیمون با اون پنجره آشپزخونه که رو به ابدیت است ولی به وجد می آوردم. صدای در پارکینگ می آید مازی می گه بابا اومد و تا کلید انداخته می شه به در٬ مازی از اتاق داد می زنه سلام.

اینجا آسمون صاف نداره که بشه ستاره هاش را دید ولی شب٬ سکوت٬ کویر دلم را می بره به یه شب پر ستاره بام تهران.

با همین فکر و خیال ها اما از الآن دلم برای آرامشم اینجا تنگ شد.برای اینکه خودم باشم و خودم. مهمون وقتی داشته باشم که خودم بخوام٬ فقط حرفی بزنم که باور دارم٬ مجبور نباشم به کسی بگم شما یا الکی لبخند بزنم.

با اون تیکه قلبم که دست و پام را یخ می کند که بهونه داشته باشم برای جدا نشدن از آغوشش چه کار کنم؟

می پرسند خیلی خوشحالی داری می ری؟ نمی دونم. روزی برای کسی نوشته بودم چگونه است که آدمیان همه چیز را می ریزند تو چمدون و می روند؟ کجا می روند اصلا؟جایی که هیچ خاطره ای ندارند؟؟!! امروز ولی ویزام را از همین جا تمدید می کنم که شاید امتیازش برای اقامت لازم شد بعدا!!

نمی دونم ..اینجا جایی است که خوب است اما وطن نیست و آنجا فقط وطن است.

جواب خواهم داد ولی خوشحالم. هم از اینکه دارم می رم هم از اینکه دو ماه دیگه بر می گردم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 مهر1386ساعت   توسط مریم  | 

 

هر چند یکی می گفت ناشی از عدم اعتماد به نفس است و یکی گفت از سر غرور٬ ولی حسن این که در یک جمع جدید بیشتر ساکت باشی این است که خودت را در آیینه رفتار دیگران می سنجی.

در نتیجه از دیشب به بعد٬ هرگونه استفاده کلمات انگلیسی در جملات فارسی برای من ممنوع است. هر گونه رفتار تحقیر آمیز از جانب من به شدت محکوم می شود. هر نوع اظهار فضل و دانش ساده لوحانه به خصوص در زمینه هایی که اطلاعات ناچیزی دارم قدغن است. مقادیری اشوه مجاز است به شرط آنکه به مخاطبین تحمیل نشود. و از همه سخت تر صبرم را بیشتر کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مهر1386ساعت   توسط مریم  | 

 

گوگوش داره همسفر می خونه٬ دختر دبیرستانی سرگردانی معنی ترانه را می فهمد معنی عشق را نه.

گوگوش داره نیمه گمشده من می خونه٬ دختر می گه چه کسی می تونه باشه؟

گوگوش ماه پیشونی می خونه ٬ دختر عشق را تجربه نکرده می گه ماه پیشونی مال قصه است.

دختر با صدای نوار براش زمزمه می کنه با تو من بهارم..گوگوش داره هم صدای خوبم می خونه.

گوگوش می خونه اگه حتی فاصله بین ما یک نفسه نفس منو بگیر..دختر خاطره عشق یادش می آید

گوگوش می خونه هیج شهری به من سرگردان در دروازه خود را نگشود.. پای من خسته ازین رفتن بود قصه ام قصه دل کندن بود.

دختر بلند بلند می خونه یه تنهایی یه خلوت یه سایبون یه نیمکت....

حالا این دختر دیگه دبیرستانی نیست٬ آن « دانشکده خاص مجنون ساز» را هم پشت سر گذاشته٬ یه سالی هست تو عوالم خودش سیر می کند٬ جاده چالوس نیست هر چند هوا تا دلت بخواد دو نفره است. دختر ولی خوب است.گوگوش داره می خونه چه کار به کار شب داری؟ تا می تونی آفتابی شو پر رنگ و تازه داغ داغ.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 مهر1386ساعت   توسط مریم  | 

 

باران شدید می آمد نمی تونستم بیرون را نگاه کنم. یه نگاهی به تو انداختم٬ دختر کنار دستیم داشت مجله پلی بوی می خوند.

آرش هم می خوند: یک دو سه پیکا بالا چهار پنج شش همه حالا.

چشمام را بستم.

هوای میدون انقلاب مثه هوای بیرون مه بود به مامان گفتم پس کی می ریم فالوده بخوریم؟ گفت: وقتی شکر دیگه کوپنی نباشه.

صدای بلند ترسناکی می آمد. از دختره می پرسیدم صدای چیه؟ چند بار پرسیدم. با عصبانیت گفت: جنگه ..دیگه هم سوال نکن حواسم پرت می شه!!!

تو خواب به خودم می گفتم من که خیلی وقته دیگه هیچ اخباری گوش نمی دم و نمی خونم پس چرا دارم این خواب را می بینم؟!!

چشمام را باز کردم.

دختر کنار دستیم طرح دقیقی از فقره شریفه کشیده بود و داشت سایه می زد. یاد سارا افتادم که فردا می آید و می گفت تا دو سال پیش نمی دونسته مامان باباها چه جوری بچه دار می شوند!!

نتونستم تصمیم بگیرم کدوم یکی عجیب ترند؟!!!!ولی این جمعه غروب عجیب بود.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 مهر1386ساعت   توسط مریم  | 

 

امروز بعد از یک سال دوباره اخلاقم مثه سگ شد . به دختره گفتم: من مامانت نیستم که بهم دستور بدی٬ با من حرف می زنی باید بگی میشه لطفا دوباره تماس بگیرید؟!!!!دوباره بعد از یک سال مدت طولانی با اخم های درهم سکوت کردم.

در سکوتم داشتم فکر می کردم این تصویرم تغییری نکرده ٬آنی که تغییر کرده این است که من سعی می کنم نشان کسی ندهمش. در سکوتم یاد خیلی ها افتادم. یاد این افتادم که وقتی من هم سن همین دختره بودم با همین اخم و سکوت بودم.

 

پی نوشت:

اصلا پشیمان نیستم.

نیش باز کنونی ام ناشی از صبر زیاد نیست ناشی از کم شدن اهمیت موضوعات است برایم.

خزر جون این ماجرا واقعا بیشتر از چند خط نمی طلبید.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مهر1386ساعت   توسط مریم  |