تبليغاتX
شاید حرفی دیگر

شاید حرفی دیگر

 

۱- کلفتی پرونده از آن ما

ملی پوش بازنده از آن ما

دولت شرمنده از آن ما

شاااااااااااااید که آینده از ما!! *

اینجا عمقش را بیشتر درک می کنی.

 

۲- انگار دیگه وقتش بود. دیشب آخر شب انگار که دیگه وقتش باشه جعبه نوستالژی را باز کردم. از نامه دفتر رئیس جمهور تا نامه های نوجوانی ٬ همه را خواندم. خط ما شاید سر و ته بوده است که ته خط٬ آن نوجوانی پیچیده است. که کمال عشق در پانزده سالگی زیور است٬ که در یکی از نامه ها نوشته شده «برای زندانیان درونشان خالی از زندانی کدیور٬ شمس الواعظین٬ کرباسچی ....»

* برگرفته از متن آثار محسن نامجو

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آبان1386ساعت   توسط مریم  | 

 

غمگین وطنم

غمگین اینکه شهر من خانه من نیست. رغبتی برای شرکت در مبارزه هر روزه ندارم. مبارزه موقع رانندگی در ترافیک سرسام آور و در میان هم وطنان قانون گریز. مبارزه برای امن نگه داشتن حریم خصوصی ام از حمله های هم وطنان بی توجه به کرامت انسانی من و خودشان. مبارزه برای اثبات خودم که محترمم فقط بخاطر نفس انسان بودنم.

غمگین وطنم

غمگین اینکه نگرانم از پیام پوتین و پاسخ پیام و دست رسی به اطلاعات درست ندارم. نگران ساختار بودجه سال ۸۷ام. نگران محاکمه نویسنده کتاب «آداب بی قراری» ام.

غمگین وطنم

غمگین اینکه از برنامه های تلویزیون حوصله ام سر می ره. فیلم و تئاتر هیجان انگیزی نیست که برم. غمگین این که کتاب فروشی ها سوت و کور و آرایشگاه ها غلغله است. غمگین زمین چمن آزادی ام که توپ بهش گیر می کند.

غمگینم که مبادا نا امید بشم.

غمگین خودمم.

غمگین وطنم.

+ نوشته شده در  شنبه 12 آبان1386ساعت   توسط مریم  | 

 

دوستت دارم را با من بسیار بگو

دوستم داری را از من بسیار بپرس!

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آبان1386ساعت   توسط مریم  | 

 

منتظر فرصت بودم برای فتح کردنش.

داشتم می رفتم بیرون که سایه اش را دیدم.

عینک آفتابی زدم و سرم انداختم پایین و فقط گفتم سلام.

دلم نیومد با علم قبلی این تصویر را خراب کنم. دلم خواست تصویرش را برای روزهای بی عشقی محفوظ داشته باشم.

اینجوری تمام شد. فتحش کردم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آبان1386ساعت   توسط مریم  | 

 

هنوز کامل جا نیافتادم.گیج می خورم.

تهران همون تهران است ولی چشم های من همون چشم ها نیست.

هنوز رختخواب قدیمی ام برام غریبه است. شب ها ساعت ها جا به جا می شم تا خوابم ببره. به سر و صداهایی که افکار قبل از خوابم را مختل می کنند هنوز عادت نکردم.

می گذرم از خیلی غریبگی هایی که حتی از پای تلفن حس می کنم.

دلم تنگ نشده ولی سرم گیج می ره.

منتظرم روزها از من بگذرند و آرامم کنند یا آرام تر.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آبان1386ساعت   توسط مریم  |