تبليغاتX
شاید حرفی دیگر

شاید حرفی دیگر

 

دکتر گفت فشارت خیلی پایین است٬ دست هات چرا اینقدر سرد است؟ همیشه تپش قلب داری ؟ سطح هوشیاریت چطوره؟

گفتم یادم نمی آید چه جوری رانندگی کردم٬ چه آهنگی گوش می دادم تو راه با کی تلفنی حرف زدم!

گفت باید آزمایش بدی البته خطرناک نیست احتمالا کم خونیه.

گفتم اتفاقا خطرناکه ٬ خون خونم را می خوره. پرکاری مغز دارم و افراط تخیل. اگه یه دارو بدی که جریان سیال ذهنم را گاهی سد کنه و شاخه های افکارم را زهکش کنه به یه مسیر متمرکز به علاوه از اینرسیم هم کم کنه که در مقابل تغییری مثه یه مسافرت واکنش نشون ندم٬ حتما حالم خوب میشه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 آذر1386ساعت   توسط مریم  | 

 

اگه قلبم از سنگ بود اگه این همه عزیز نمی داشتم اینقدر هر بار به زحمت برای خودم نمی خوندم «من مرگ هیچ عزیزی را باور نمی کنم»

اگر نبود عاشق ترین انسان که عشق را سرودی کند پر طبل تر ز مرگ ٬ مثه خیلی های دیگه نیم ساعت آخر ختمش می رفتم به رسم ادب نه حالا که هیچ خنکای مرهمی بر زخم دلم کفایت نمی کند.

اگر دیدن شور زندگیش حتی سالی یک بار٬ برام کافی نبود٬ الان جای خالیش اینقدر پا رو گلوم نمی گذاشت.  ....

من فکر می کردم سال بد سال بادها تموم شد برای من.

من سال اشک خاله شهین سال مرگ آرش ٬ سال مرگ آزاده سال اشک مریم را پنهان کرده بودم از خاطرم.

چند بار دیگه باید بپرسم خدایا چرا؟؟ و جوابش را از قبل بدانم و به خودم بگویم « من مرگ را نمی فهمم داغ را می شناسم»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 آذر1386ساعت   توسط مریم  | 

 

شاید چون مستقیم تو چشمم نگاه نکرد

چون راحت نزدیکم نشست

چون بیشتر با خودش حرف زد تا با من

چون  بعدش فقط ساده خداحافظی کرد

تمام راه تا خونه بهش فکر کردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 آذر1386ساعت   توسط مریم  | 

 

کاشکی همه دنیا می دانست من از انتظار بیزارم.

چیز تکراری نمی خواهم.

خاطره نمی خواهم.

ریتم تند زندگیم را می خواهم.

حرف صد تا یه غاز نمی خواهم.

سکوت می خواهم.

+ نوشته شده در  شنبه 3 آذر1386ساعت   توسط مریم  |