برای " " عزیز که همین الان دارم از محافظه کاریش حرص می خورم ولی اسمش را نمی نویسم.
با اینکه جان گفته بود یه پسر ایرانی سر کلاس خواهد بود ولی هیچ پسری نمی تونست اینقدر حواسم را پرت کنه٬ نه پرت خودش که پرت تو!
با اون بلوز روی شلوار٬ ته ریش شلخته٬ انگشتر عقیق معمولی٬ شلوار درست اتو نشده مشکی با راه های سفید٬ جوراب خاکستری و کفش های قهوه ای!!!! من را یاد تو انداخت با اون شلوار خاکستری و کاپشن نمی گم چه رنگی چون لو می ری ٬ جوراب سفید حتی با اون صندل ها٬ ریشت و لبخند همیشگیت.
با نگاه کردنت به آدم موقع حرف زدن بد عادتم کردی. همین بود که جان نفهمید چرا با سرعت تمام از صحبت با اون پسر فرار کردم وقتی سرش را انداخت پایین موقع صحبت. جان نفهمید اصلا حوصله سوال های مزخرفش که چند وقت است اینجایید و درس چطوره را ندارم و فقط می خواهم بهش بگم:
ببین اخوی!
من ترس ندارم می تونی بهم نگاه کنی. یکی بود از تو خیلی مومن تر که صاف تو چشام نگاه می کرد حتی وقتی با هم دعوا می کردیم. یکی بود که تمام راه کلکچال مراقب ما بود نیفنیم هرچند حتی به قیمت قهر ما دستمون را نمی گرفت. یکی بود روزها ازش سوال درسی می پرسیدیم غروب ها باهاش درد دل می کردیم. یکی بود یخ بی اعتمادی به پسرهای مذهبی را برای من آب کرد. یکی بود که من با همه اختلاف نظر و مرزبندی هام٬ تئاترش را می رفتم.
آره اخوی!
یکی هست از تو خیلی معتقدتر که پیرهنش را می کند تو شلوارش. ریشش را مرتب می کند. با من می خندد. یکی هست که با اینکه خانه های غربالم خیلی بزرگ بود ازش رد نشد وقتی داشتم جماعت آن دوران را الک می کردم نه بخاطر اینکه خیلی باهاش همفکرم٬ بخاطر اینکه من را همینجوری که هستم پذیرفته.براش از کلاس جنسیت تعریف می کنم و او امر به معروف و نهی از منکر نمی کندم.
آره٬ نمی خواد بگی می دونم می خواهی بگی من فقط یه جلسه دیدمش!
ولی خودت بد عادت کردی که از روز اول لبخند زدی رویت را برنگرداندی!