تبليغاتX
شاید حرفی دیگر

شاید حرفی دیگر

 

خواهش می کنم پیدات بشه

قبل از اینکه آنقدر شکلات بخورم که عرضم از راه پله بیشتر بشه و برای همیشه نتونم از خونه خارج بشم.

قبل از اینکه حالم آنقدر بین خوب و بد نوسان کنه که اتصالی کنم.

قبل از اینکه به عدالت خداوند شک کنم که چرا یه جا آفتابیه آسمون یه جا می باره؟!

قبل از آنکه به عمل شنیع توجیه استعمار دست بزنم و در نتیجه در اثر یک انفجار استشهادی گروهی ضد استعمار بمیرم و دیگه هیچ وقت نبینمت.

قبل از اینکه پوست دست هام بره از بس که پاچه گلی شلوارم را می شورم هر شب.

قبل از اینکه من مدیون نسل های بعدی بشم از زیاد روشن کردن بخاری و افزایش مشکل گرمای زمین.

 

آفتاب خواهش می کنم پیدات بشه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 دی1386ساعت   توسط مریم  | 

 

عبارت درست "دوستت دارم خره"  این است  "من* خر دوستت دارم".

من خر نمی خواهم بفهمی دوستت دارم. من خر دلم می خواهد بهت گیر خرکی بدهم. یا مثه نادرشاه چشم هایت را در بیارم چیزی نبینی. آنقدر خر بشم که مثه هند جگرت را دربیارم. مثه یه خر باهوش برم جادوگر شم جادوت کنم.

حالا دوستت دارم خره یا من خر دوستت دارم؟

 

* به کسر نون

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 دی1386ساعت   توسط مریم  | 

 

برای " " عزیز که همین الان دارم از محافظه کاریش حرص می خورم ولی اسمش را نمی نویسم.

با اینکه جان گفته بود یه پسر ایرانی سر کلاس خواهد بود ولی هیچ پسری نمی تونست اینقدر حواسم را پرت کنه٬ نه پرت خودش که پرت تو!

با اون بلوز روی شلوار٬ ته ریش شلخته٬ انگشتر عقیق معمولی٬ شلوار درست اتو نشده مشکی با راه های سفید٬ جوراب خاکستری و کفش های قهوه ای!!!! من را یاد تو انداخت با اون شلوار خاکستری و کاپشن نمی گم چه رنگی چون لو می ری ٬ جوراب سفید حتی با اون صندل ها٬ ریشت و لبخند همیشگیت.

با نگاه کردنت به آدم موقع حرف زدن بد عادتم کردی. همین بود که جان نفهمید چرا با سرعت تمام از صحبت با اون پسر فرار کردم وقتی سرش را انداخت پایین موقع صحبت. جان نفهمید اصلا حوصله سوال های مزخرفش که چند وقت است اینجایید و درس چطوره را ندارم و فقط می خواهم بهش بگم:

ببین اخوی!

 من ترس ندارم می تونی بهم نگاه کنی. یکی بود از تو خیلی مومن تر که صاف تو چشام نگاه می کرد حتی وقتی با هم دعوا می کردیم. یکی بود که تمام راه کلکچال مراقب ما بود نیفنیم هرچند حتی به قیمت قهر ما دستمون را نمی گرفت. یکی بود روزها ازش سوال درسی می پرسیدیم غروب ها باهاش درد دل می کردیم. یکی بود یخ بی اعتمادی به پسرهای مذهبی را برای من آب کرد. یکی بود که من با همه اختلاف نظر و مرزبندی هام٬ تئاترش را می رفتم.

آره اخوی!

یکی هست از تو خیلی معتقدتر که پیرهنش را می کند تو شلوارش. ریشش را مرتب می کند. با من می خندد. یکی هست که با اینکه خانه های غربالم خیلی بزرگ بود ازش رد نشد وقتی داشتم جماعت آن دوران را الک می کردم نه بخاطر اینکه خیلی باهاش همفکرم٬ بخاطر اینکه من را همینجوری که هستم پذیرفته.براش از کلاس جنسیت تعریف می کنم و او امر به معروف و نهی از منکر نمی کندم.

آره٬ نمی خواد بگی می دونم می خواهی بگی من فقط یه جلسه دیدمش!

ولی خودت بد عادت کردی که از روز اول لبخند زدی رویت را برنگرداندی!

+ نوشته شده در  جمعه 21 دی1386ساعت   توسط مریم  | 

 

شب اول خواب دیدم سنگسارم می کنند در حالی که مجلس ترحیمم همونجا برقراره.

شب دوم خواب دیدم دارم طعمه یه تمساح می شم.

شب سوم خواب دیدم یه چیزی یه جایی گم شده من را دستگیر کردند.

امشب کابوس هام را در بیداری دیدم:

اول "شب یلدا" دیدم بعد با تو قهر کردم بعد دل سیر گریه کردم الان یه فلورازپام خوردم می خوام بخوابم.

+ نوشته شده در  جمعه 21 دی1386ساعت   توسط مریم  | 

 

از صبح سعی کردم با یادآوری آرزوهام٬ جای امروز که شروع دوره دکتری پژوهشگری اجتماعی بود را پیدا کنم که تمامی داستان از پارسال چنان برایم شگفت انگیز است که هنوز دنبال چیزی می گردم.

دوست داشتم روزنامه نگار بشم٬ ضریب درسی ام به علوم اجتماعی می خورد٬ حقوق خواندم. باور داشتم که جلای وطن یعنی خیانت ٬ بل (به ضم ب) هوسی یعنی کم طاقتی.. امروزم به گمانم در جواب سوال هایم که "چرا این وطن٬ وطن نمی شود" تو زندگیم پیدا شد.

فکر می کردم جشن سال نوی میلادی یعنی غرب زدگی! چند شب پیش ساعت ها تو هوای سرد میان جماعتی غریبه ایستادم و خندیدم و شادی کردم از شروع سال نو چرا که فکر می کردم هر شروعی بایسته جشن است.

به خیالم دوست داشتن باید اسطوره ای می بود ولی امروز همه لذت عشق را در بی دلیلی اش در زمینی و عینی بودنش در می یابم.

بر خلاف آنچه می پنداشتم اما با بزرگ شدنم تعریفم از زندگی ساده تر از آرزوهای کودکی ام شد٬ پس زندگی برام دلپذیرتر شد.به قول آن تبلیغ "به همین سادگی به همین خوشمزگی" : رشد.

جای امروز که شروع دوره جدیدی بود همان رشد است پس که در آرزوهای کودکی خیلی دور دست تر از واقعیت است.برای همین است حتما که آرزوی امروز را به خاطر نمیارم هرچند که مطمئنم خاطره امروز را همیشه به یاد می آورم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 دی1386ساعت   توسط مریم  | 

 

یکی نیست بگه مگه نگفته بودی صبر می کنی پس چرا کاری می کنی که مثه خر تو گل بمونی. یکی نیست حالا که اینجوری شده حداقل بگه گور بابای اخلاق٬ چیزی نشده که حالا. یکی نیست بگه بچه کی می خوای یه چیزایی را یاد بگیری؟ چته هی تجزیه تحلیل می کنی.این همه نشانه. دندون به جگر بگیر. کمتر ساعات را بشمر. یکی نیست بگه هوا ابریه خورشید که از کائنات حذف نشده٬ امروز نه فردا پیداش می شه. یکی نیست بگه غرور بار کدوم خریه؟!

 یکی نیست بگه مگه نگفته بودی صبر می کنی؟!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 دی1386ساعت   توسط مریم  | 

 

می خواهم بزرگ شده باشم٬ بیشتر می خواهم صبر کنم .

می خواهم ولی آخر صبرم نشکسته باشه چیزی. می خواهم که آخر صبرم مجبور نباشم به خودم بگم از بخت یاری ماست!!! که آنچه که می خواهیم به دست نمی آید یا از دست می رود!!!!

می خواهم که نشنوم آخر صبرم که حتما خیری درش بوده.

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 دی1386ساعت   توسط مریم  | 

 

می گفت نمی دونی چقدر من را دوست داشت هر روز به من زنگ می زد.

گفت به من فضا نمی داد مرتب زنگ می زد.

می پرسه شما ناراحت نمی شین هی تلفنی می گن چه کارا می کنی؟

...راجع به دوستی با پسر ایرانی مشورت می کردند.

+ نوشته شده در  شنبه 8 دی1386ساعت   توسط مریم  |