«زندگی را فرصتی آن قدر نیست
که در آیینه به قدمت خویش بنگرد یا از لبخنده و اشک
یکی را سنجیده گزین کند»
ما چند نفر بودیم.چند نفر بی ربط٬ ولی آمده بودیم بی ربطی ها را ربط بدهیم. آمده بودیم از هم رنگ بگیریم.
اونی که روز اول مانتو مقنعه کرپ می پوشید٬ شلوار لی و کفش نایک بپوشه٬ ما مقنعه جلو بکشیم. دیگری به جز خواهر و مادرش با دختر دیگری حرف بزند٬ ما فاصله شرعی رعایت کنیم. یکی کادوی تولد مفاتیح بده٬ ما فیلم سینما پارادیزو قرض بدهیم!!
ما کم شدیم.بحران شدیم.قهر شدیم.بی تفاوت شدیم. ما الک شدیم.
ما در حد سلام و علیک شدیم٬ برای بعضی ها خیلی بی ربط بودیم.
ما نزدیک تر شدیم.
از جمله یکی بود که آنقدر کوچک بود که پیرهن چارخونه مردانه می پوشید به جای مانتو. رو می گرفت مثه خانم های مجالس مولودی و می خواند «چه خوشگل شدی امشب». بین هر کلاس خاطراتش را می نوشت با آن خط درشتی که به آن جثه نمی آمد. تو ماشین با خنده اصرار می کرد «سر باقی سلامت» بذار. می گفت «امکان نداره!! مونتاژ است». ساعت ها به «پیناد پاتر» خندیدیم با هم. یکی که همیشه می گفت «بدوم که به چی برسم نکبت؟»
ما کم تر شدیم. چهار نفر .. دو نفر.. یک نفر.
آن «یکی» یک روز گم شد. یک روز که آمد دانشگاه سر تا پا مشکی با روسری بالای ابرو. از آن روز فقط با لبخند سلام کرد.
حالا چند روز است پیدا شده از یه جایی که فقط خودش است.
پیدا شده در بی وقتی شب های من بی خواب!
آن «یکی» حیف بود که بشه ضعیفه ی یک قویه٬ حیف بود که عیش روزانه اش با ضعیفه های دیگر هم منقش بشه!!
امشب تو تنهایی شب راه رفتم٬ همون جور که گفتی٬ تو خاطراتم راه رفتم با این سوال که چه شد که ما چند نفر شدیم چند «یک نفر».