تبليغاتX
شاید حرفی دیگر

شاید حرفی دیگر

 

"احساس می کنم کشتی من

آنجا در عمق آب ها به چیز بزرگی برخورد کرده است

و اتفاقی نمی افتد

هیچ چیز

سکوت

موج

هیچ چیز اتفاق نمی افتد یا همه چیز اتفاق افتاده است

و ما به اتفاق تازه خو می گیریم."*

 

ولی من دیگه می دونم که باید باغ خودم را بکارم نه که منتظر باشم کسی برام گل بیاره. می دونم شگفت انگیزی زندگی در قدرت تحمل درد نهفته است.

 

* شعر از خوان رامون خیمنس

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 بهمن1386ساعت   توسط مریم  | 

 

نمی دونم چه جوریه در حالی که فکر می کنی هنوز بچه گی می کنی چشم باز می کنی می بینی بهت می گن بزرگ شدی یعنی که جدی می شی برای خودت زندگی می کنی از کسی اجازه نمی گیری کار می کنی درس می خونی عرق می خوری سیگار می کشی! ولی هنوز نمی دونی بزرگ شدن یعنی چی!!

نمی دونی اصلا برای چی باید بزرگ شد؟ چرا وقتی بزرگ می شی باید یه کارای خاصی بکنی؟ چرا وقتی بزرگ می شی نباید کارایی که قبلا می کردی همه دست می زدن را انجام بدی؟ چرا وقتی بزرگ می شی آدما درباره ات قضاوت می کنن؟ چرا نظر بقیه یکهو مهم می شه؟چرا باید بی صدا گریه و خنده  کنم؟

یادم نمی آید از کی دیگه یه سارافون مخمل قهوه ای با آن گلدوزی روی سینه اش را نپوشیدم. از کی به جای کفش قرمز کفش قهوه ای پوشیدم.از کی گفتن یه حرفایی بد شد. از کی دیگه با یه شکلات خوشحال نشدم؟

چرا دنیا یکهو بزرگتر از خانه خیابان پالیزی می شه؟ چرا هر چی بزرگتر می شی ناشناخته ها بیشتر می شه؟ چرا زبان بچه گی جهانی است ولی برای بزرگسالی به چندین زبان احتیاج داری؟ وقتی کودکی سراسر تفاهم است چگونه به یکباره وارد دنیای پر از سو تفاهم می شویم؟

حالا گفته می شه من "بزرگ" شده ام. چیزی را می خواهم ولی خودم را به تمامی بر آن نمی افکنم بلکه یادآوری می شوم که باید منطقی ازین خواسته چشم بپوشم. لبخند می زنم و سر تکان می دهم که MOVE ON .

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 بهمن1386ساعت   توسط مریم  | 

 

چندین دلیل دارد که این کار را خیلی وقت پیش نکردم از همه مهم تر شاید این است که خودم هم هنوز  نمی دانم. نمی دانم کارکرد وبلاگ چیست دقیقا؟!

می دانم که من ٬برای ذات نوشتن می نویسم و از موضوعات دور و بر و احوالات و برداشت های خودم تغذیه می کنم. نمی گم برای خوانده نشدن می نویسم اما متعهد به خلق اثر هنری نیستم. محتوا را اسیر فرم نمی کنم. ساختار ثابت برای نوشتن تعریف نمی کنم. الزام به پیشرفت در نوشتن برای خودم تعیین نمی کنم.

تا این لحظه تعهدی نسبت به سلیقه خوانندگان این وبلاگ احساس نمی کنم. انتظار می رود به همان اندازه که حق انتخابشان برای من محترم است سیاق من هم برایشان محترم باشد. اگر کامنت دانی اینجا فعال است به این دلیل است که من از دانستن نظرات دیگران خوشحال می شم اما این به آن معنا نیست که حتما آنها را لحاظ می کنم.

من اینجا فقط بلند بلند فکر می کنم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 بهمن1386ساعت   توسط مریم  | 

 

دختر خارجی دامن کوتاه بپوشد سکسی است٬ دختر ایرانی یقه اش باز باشد دنبال مشتری می گردد.

دختر خارجی بلند قهقه بزند سرزنده است٬ دختر ایرانی بلند بخنده خراب است.

دوست دخترش بهش "پا نده" امل است٬ ولی می خواهد چهل سالگی بره از ایران دختر بیست ساله "باکره غیر مدخوله" بگیره!!

 

من ساکتم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت   توسط مریم  | 

 

از زمانی که به این نتیجه رسیدم که من شک می کنم پس از "هستم" به سمت نبودن می روم و هرچه بیشتر فکر کنم کمتر هستم٬ روند تولید مثل افکارم از تکثیر سلولی به روش پستانداران تغییر کرده است. بالاخره الان هر فکری یک جفت می خواهد تازه اگه جفتش هم پیدا بشه معلوم نیست بتونن بچه دار بشن٬ از همه مهم تر روش های جلوگیری هست!

این روند کاهش جمعیت افکار را به علاوه شاهکاری از شهروند درجه دو می کنم که می گه "کاش به همین سادگی که می میریم زندگی کنیم"

دیگه تعداد چیزهایی که می تونن پریشانم کنند کم شده و تعداد آدم های اطرافم بیشتر!

زندگیم بیشتر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت   توسط مریم 

 

اسم فرستنده یه پیغام را با یه تبلیغ اشتباه می گیری٬

پیغامش را چند بار می خونی و فکر می کنی باید جواب بدی "به نظرم اشتباهی زدی"٬

هیچ چیز از خاطراتی را که یادآوری کرده به یاد نمی آری و وقتی به زور نبش قبر در اوج بی تفاوتی چیزهایی به یاد می آری که نه تنها حس خوب بلکه حس بد هم بهت نمی دهند٬

تعجب می کنی وقتی نزدیک بودی اینقدر عزیز نبودی٬

به تنها چیزی که فکر می کنی این است که "می شه بعد از این نباشی تو که قبل از این نبودی؟" وقتی تنها ارمغانی که آمدنت برای من داشته اشتغال ذهنیم به جواب مودبانه ای است شامل این حقیقت که من تو را فراموش کرده ام به تمامی. در هیچ حس و حال و زمان و مکانی به یاد تو نمی افتم٬ از دیدنت خوشحال نمی شم٬باهات نمی خندم٬غصه ی غصه های تو را نمی خورم..

تو هم ز ما درگذر که به اشتباه آن تصور غیرواقعی از من را برای خودت نگه داشته ای.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 بهمن1386ساعت   توسط مریم  | 

 

هر چند دختر که رسید به بیست باید به حالش گریست و هر چند عدد زوج محبوبم بیست و چهار داره جایش را می ده به عدد فرد بی روحی مثه بیست و پنج اما من خوشحالم هنوز

می تونم پنج روز با دوستی از ته دل بخندم. گاهی هم گریه می کنم.

آنقدر امیدوار هستم که گاهی دعا نکنم.

زندگی کلی چیز جدید به من بدهکار است که باید تحویل بگیرم.

خوشحالم که می دانم در این ربع قرن حماسه پرشور حیات٬ کار بد کرده ام گاهی کار خوب هم کم نکرده ام.

خوشحالم که پشیمانی کارهای کرده و نکرده ام کم است و کم تر می شود.

خوشحالم که کودک بیرون و بزرگسال درونم.*

خوشحالم که با یه غوره سردیم نمی کند ولی هنوز با یه مویز گرمیم می کنه در عاشقی.

خوشحالم که حس "زنی تنها در آستانه فصلی سرد" ندارم. (عنوانی که حداقل هفته ای یه بار در وبلاگ های مختلف می بینم)

 

 

*من به شدت از این عبارت و مفهوم کودک درون بدم می آید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت   توسط مریم  | 

 

نوشته شده.....

...آن شب که با یک شب به خیر خشک وخالی پشتت را کردی خوابیدی٬ جام گذاشتی. یاد «کانی» فیلم unfaithful افتادم که یادش رفت بره دنبال پسرش مدرسه!! آن شب که به من  در تقلای خوابیدن٬ پشت کردی خوابیدی ترساندیم. وقتی هم بغل کردی بوسیدی باز هم ترسیدم. از آن میل دیوانه وار ماندن توی بغلت. هرچند هوشیار اما باز هم خوابیدی. ولی من آن شب از آن همه عاشقی کوفته شدم. عضلات قلبم درد گرفت از شدت تپیدن عاشقانه ی ترس خورده. ....

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 بهمن1386ساعت   توسط مریم  | 

 

«زندگی را فرصتی آن قدر نیست

که در آیینه به قدمت خویش بنگرد یا از لبخنده و اشک

یکی را سنجیده گزین کند»

 

ما چند نفر بودیم.چند نفر بی ربط٬ ولی آمده بودیم بی ربطی ها را ربط بدهیم. آمده بودیم از هم رنگ بگیریم.

اونی که روز اول مانتو مقنعه کرپ می پوشید٬ شلوار لی و کفش نایک بپوشه٬ ما مقنعه جلو بکشیم. دیگری به جز خواهر و مادرش با دختر دیگری حرف بزند٬ ما فاصله شرعی رعایت کنیم. یکی کادوی تولد مفاتیح بده٬ ما فیلم سینما پارادیزو قرض بدهیم!!

ما کم شدیم.بحران شدیم.قهر شدیم.بی تفاوت شدیم. ما الک شدیم.

ما در حد سلام و علیک شدیم٬ برای بعضی ها خیلی بی ربط بودیم.

ما نزدیک تر شدیم.

از جمله یکی بود که آنقدر کوچک بود که پیرهن چارخونه مردانه می پوشید به جای مانتو. رو می گرفت مثه خانم های مجالس مولودی و می خواند «چه خوشگل شدی امشب». بین هر کلاس خاطراتش را می نوشت با آن خط درشتی که به آن جثه نمی آمد. تو ماشین با خنده اصرار می کرد «سر باقی سلامت» بذار. می گفت «امکان نداره!! مونتاژ است». ساعت ها به «پیناد پاتر» خندیدیم با هم. یکی که همیشه می گفت «بدوم که به چی برسم نکبت؟»

ما کم تر شدیم. چهار نفر .. دو نفر.. یک نفر.

آن «یکی»  یک روز گم شد. یک روز که آمد دانشگاه سر تا پا مشکی با روسری بالای ابرو. از آن روز فقط با لبخند سلام کرد.

حالا چند روز است پیدا شده از یه جایی که فقط خودش است.

پیدا شده در بی وقتی شب های من بی خواب!

آن «یکی» حیف بود که بشه ضعیفه ی یک قویه٬ حیف بود که عیش روزانه اش با ضعیفه های دیگر هم منقش بشه!!

امشب تو تنهایی شب راه رفتم٬ همون جور که گفتی٬ تو خاطراتم راه رفتم با این سوال که چه شد که ما چند نفر شدیم چند «یک نفر».

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت   توسط مریم  | 

 

بترکه چشم حسودی که به خواب هم حسادت کرده!!

نه خستگی زیاد نه کتاب خواندن نه پیک قبل از خواب نه گوسفند شماری نه صحبت با حضرت خداوند نه دوش آب سردقبل از خواب نه آرامبخش٬ این مشکل بد خوابی شب های من را حل نکرده اند.

از آنجایی هم که کسی دم به تله نداده امروز پاچه دختر توی آیینه را گرفتم.

از خودم کمترم اگه نتونم این اسب سرکش را رام کنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 بهمن1386ساعت   توسط مریم  | 

 

من باید سیصد پوند مالیات شورای شهر بدهم برای دو ماهی که ایران بودم و دانشجو نبودم!!!

من هفته ای پنجاه و پنج پوند اجاره می دهم برای یک اتاق شخصی و آشپزخانه و حمام و سالن مشترک.

آشغال ها هفته ای یک بار جمع آوری می شوند. پلیس زیاد دیده نمی شود ولی همه جا دوربین مداربسته هست برای کنترل پلیس. قطار و اتوبوس معمولا هر ده دقیقه یک بار هست. همیشه تبلیغات برنامه هایی که شورای شهر دارد اعم از نمایشگاه٬ اسکیت روی یخ٬ فستیوال رقص و ... دیده می شوند. مشاور حقوقی توضیح می دهد که مالیات صرف این امور می شود.

 با همه این ها من کلی آه و ناله می کنم برای مشاور حقوقی که بی انصاف این مبلغ واقعا زیاده با  توجه به اینکه اینجا برای هر کالایی که خریده می شود هفده ممیز پنج درصد مالیات پرداخت می شود.

برایش می گویم در کشور من آشغال ها در سه وعده جمع آوری می شوند: ساعت نه شب برای شهروندان وقت شناس٬ ساعت دوازده برای شهروندان تنبل و ساعت شش صبح فردا برای شهروندان بی مبالات. با همه تنگ نظری ها٬ همیشه هستند فرهنگسراها و نمایشگاه هایی که حسرت من را برای از دست دادن زمان برنامه هایشان به دنبال دارند. برایش توضیح می دهم که ما کشوری نیستیم که دویست و هفتاد روز در سال بارندگی داشته باشد و فضای سبزش از سرانه استاندارد بیشتر باشد. برای توسعه هر ده متر فضای سبز ملیون ها تومان صرف چاه زدن می شود به علاوه هزینه کاشت و نگهداری و در بیشتر مواقع در امان نگه داشتن از تخریب توسط شهروندان. می گویم ترمیم نمای عمومی شهر به عهده شهرداری است. می گویم ما اجازه داریم کنار بیشتر خیابان ها پارک کنیم بدون پرداخت پول. و از عظمت و هیجان بزرگراه های شمال به جنوب و شرق به غرب شهر بزرگی مثل تهران برایش تعریف می کنم.

با احترام شورای شهر و شهرداری را تحسین می کند و می پرسد شما حتما مالیات سنگین تری برای این همه خدمات می پردازید؟!! جواب می دهم که مالک و نه مستاجر هر واحد مسکونی با توجه به متراژ واحد و موقعیت محلیش مبلغی بین هشتاد هزار تومان (معادل نود پوند) و سیصد هزار تومان (صد و پنجاه پوند) سالیانهبه عنوان عوارض شهرداری می پردازد به علاوه مبلغی که به عنوان تراکم و عوارض برای ساخت واحدهای جدید اخذ می شود. از مقایسه مبلغ و میزان خدمات تعجب می کند و می گوید الان می فهمد چرا من این همه ناراحت شدم از مبلغ مالیاتی که باید بپردازم. توضیح می دهد که اینجا پول نفتنیست که از این بریز بپاش ها باشد. مالیات منبع اصلی درآمد دولت است هر چند سنگین است ولی دولت را در مقابل مردم - پرداخت کنندگان مالیت -پاسخگو می کند.هرچه تکلیف بیشتر باشد حق هم بیشتر می شود و وقتی مردم همه مسئولیت ها را به دولت واگذار کنند دولت هم حق خواهد داشت در همه شئون زندگی مردم دخالت کند.

باز یاد همان بیماری قدیمی عدم مشارکت عمومی افتادم و روانشناسی جمعی ایرانی : بی اعتمادی.با غصه مضاعف مام وطن (که هیچ رقمه ازش خلاصی ندارم حتی وقتی می خواهم بزنم به در بی خیالی) رفتم مالیاتم را تقسیط کردم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 بهمن1386ساعت   توسط مریم  | 

 

اگه یه نفر بگه بعضی وقت ها بدجنس می شود٬ بعضی وقت ها عصبانی می شود٬ بعضی وقت ها تو دلش به مردم فحش می ده٬ بعضی وقت ها حسودیش می شود٬ بعضی وقت ها اشتباه می کنه..

قابل قبول تره تا بگه هیچ کدوم اینها را نداره.

دومی برام مثه تخته نئوپانه که صاف صاف است اما اصلا قشنگ نیست و اولی مثه چوب درخت گردو که گره داره ولی طبیعیه!!

پس لطفا به من می رسید خودتان باشید چون در آن صورت به نظرم بهترین هستید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت   توسط مریم  | 

 

هر روز که مشغول خواندن کتاب ها می شم و گه گاه نظرات هم و طنان عزیزم را درباره انتخابات از رادیو فردا می شنوم با خودم می گم منم زنگ بزنم و توضیح بدم که اشکال کار از خیلی قدیماست و با یه سره شدن جمهوری اسلامی یا آمدن رضا پهلوی یا حمله جورج بوش چیزی تغییر نمی کنه.

بگم که سیستم دولت زورمدار از اساس فقط همین حرکات ناگهانی سازماندهی نشده توده ای را می خواهد و با شرکت نکردن در انتخابات عدم شکل گیری نهادهای مدنی و جنبش های مدنی نهادینه می شه و این دور باطل تا ابد ادامه پیدا می کنه. بگم روزگار انقلاب به سر آمده و زمانه اصلاحات است و اصلاحات فرآیندی است که صبر و پیگیری می خواهد٬ فقط این نیست که یه رای بدهیم و بعد طلبکار نتایجش بشیم. بگم همه یا هیچ نیست و حتی با رد صلاحیت گسترده باز هم با همان نفرات باقیمانده باید به تلاش ادامه داد.

یادآوری کنم که مگه شما نبودید که معجزه می خواستید٬ فکر می کردید همین که رای دادید خاتمی باید عصای موسی به آب بزند و قومش را به دنیای مدرن دموکراتیک آزاد ببرد و وقتی معجزه ای در کار نشد٬ معجزه هزاره سوم - دولت نهم- را با قهر و تحریمتان به تاریخ هدیه دادید پس چرا الان غر می زنید؟!!

با خودم می گم هر چند جماعت به من خواهند گفت که اینها همش بازی است و هر کسی بخواهند از صندوق در می آید و سگ زرد برادر شغال است و رای دادن یعنی ماندن اینها و .... ولی

حرف را باید زد

درد را باید گفت...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت   توسط مریم  |