عجیب ساعاتی هستند این ساعات قبل از سال تحویل.
قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد٬ قرار است یک سال برود و سال جدید بیاید. قرار است عید بشود و خاله و عمو را که هفته قبل و قبل تر و قبل ترش هم دیده ایم دوباره ببینیم. قرار است آجیل و شیرینی که همیشه می خوریم بخوریم.
با این حال باز هم ساعات قبل از سال تحویل عجیب است. باز هم فکر و خیال به آدم غلبه می کند.
امسال تنها فکر و خیال من این است که "خانه تکانی" شده ام.
دیگه آن خانه هشت دری دار و پیچ در پیچ که همیشه یه صندوقی تو یه زیر زمینی مخفی داشت و از هر اتاقی به اتاق دیگه در باز می شد٬ نیستم.
یه خانه نقلی سبک ژاپنی ام. از اینها که فقط یه میز وسط دارند و یه کتابخانه!
دارم آماده می شم برم سال جدید را با یک دختر مو مش کرده با لب های قهوه ای و ناخن های قرمز٬ یک پسر اصفهانی که اوج هوشمندیش وقتی پروژه کاریم را توضیح می دادم توصیه به خواندن تاریخ ایران کسروی بود و یه دختری که فارسی را با لهجه انگلیسی حرف می زند و نمی داند دوستی خاله خرسه یعنی چی٬ تحویل بگیرم.
خانه تکانی شده ام. غرغر هام به رنگ موی آن دوست قدیمی و نصیحت هام درباره دوستی هاش٬ گریه ی باز کردن در اتاقی که اشتباهی باز کرده بودم٬ قبض بعد از دیدن "تک سلولی ها"٬ پریشانی "شب٬سکوت٬کویر"٬ غصه ی غم هایی که از جنس من نبود٬ ترس از تنهایی و پز روشنفکری٬ همه را جعبه کردم گذاشتم دم در اگر کسی احتیاج داشت ببرد.
مهر وطن٬ عشق زیور٬ خلسه ی یعد از یه داستان خوب و دیوانگی فیلم را نگه داشته ام.
حالا دیگه هر سالی هر موقع که می خواهد بیاید٬ "تقویم و ساعت نمی خواهد. دل من از آسمان معجره اصلا نمی خواد".
