تبليغاتX
شاید حرفی دیگر

شاید حرفی دیگر

 

عجیب ساعاتی هستند این ساعات قبل از سال تحویل.

قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد٬ قرار است یک سال برود و سال جدید بیاید. قرار است عید بشود و خاله و عمو را که هفته قبل و قبل تر و قبل ترش هم دیده ایم دوباره ببینیم. قرار است آجیل و شیرینی که همیشه می خوریم بخوریم.

با این حال باز هم ساعات قبل از سال تحویل عجیب است. باز هم فکر و خیال به آدم غلبه می کند.

امسال تنها فکر و خیال من این است که "خانه تکانی" شده ام.

دیگه آن خانه هشت دری دار و پیچ در پیچ که همیشه یه صندوقی تو یه زیر زمینی مخفی داشت و از هر اتاقی به اتاق دیگه در باز می شد٬ نیستم.

یه خانه نقلی سبک ژاپنی ام. از اینها که فقط یه میز وسط دارند و یه کتابخانه!

دارم آماده می شم برم سال جدید را با یک دختر مو مش کرده با لب های قهوه ای و ناخن های قرمز٬ یک پسر اصفهانی که اوج هوشمندیش وقتی پروژه کاریم را توضیح می دادم توصیه به خواندن تاریخ ایران کسروی بود و یه دختری که فارسی را با لهجه انگلیسی حرف می زند و نمی داند دوستی خاله خرسه یعنی چی٬ تحویل بگیرم.

خانه تکانی شده ام. غرغر هام به رنگ موی آن دوست قدیمی و نصیحت هام درباره دوستی هاش٬ گریه ی باز کردن در اتاقی که اشتباهی باز کرده بودم٬ قبض بعد از دیدن "تک سلولی ها"٬ پریشانی "شب٬سکوت٬کویر"٬ غصه ی غم هایی که از جنس من نبود٬ ترس از تنهایی و پز روشنفکری٬ همه را جعبه کردم گذاشتم دم در اگر کسی احتیاج داشت ببرد.

مهر وطن٬ عشق زیور٬ خلسه ی یعد از یه داستان خوب و دیوانگی فیلم را نگه داشته ام.

حالا دیگه هر سالی هر موقع که می خواهد بیاید٬ "تقویم و ساعت نمی خواهد. دل من از آسمان معجره اصلا نمی خواد".

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت   توسط مریم  | 

 

" آقاببخشید٬ جنس دل شما چیه که هیچ وقت تنگ نمی شه؟"

یا اگه می شه جنس زبانتان چیه که هیچ وقت به گفتنش نمی چرخد؟

یا اگه می چرخه جنس گوش من از چیه که نمی شنود؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت   توسط مریم 

 

دارم می رم باربادوس!

آنجا یه کلبه چوبی اجاره کردم با شومینه هیزمی٬ با بطری های ویسکی بیست ساله٬ شقه های ران گوسفند نمک سود شده تو زیر زمینش و البته اینترنت و دستگاه پخش دی وی دی و سینمای خانگی هم داره. آنجا مردم محلی آخر هفته ها سبزیجات و میوه تازه میارن برای فروش. آدرس یه خانه را هم گرفتم که خودم می تونم برم شیر بدوشم و تازه مصرف کنم.

بوی قهوه مخصوص و پای آناناس آن کافه محلی از الان مستم کرده.

حتما یه "شکلاتری" هم شبیه فیلم "شکلات" باید داشته باشه.

آنجا یه نفر هم هست که کنار دریا روی شن های آفتاب خورده و زیر آفتاب با روغن نارگیل و عصاره زنجبیل ماساژ درمانی می کند.ازش وقت گرفتم.

یه بار کوچک قدیمی با دیوار های سنگی هست تو مرکز  شهر که دم درش یه گلدون شمعدانی و یه فانوس آویزانه٬ نسیم دریا از پنجره هاش می آید زیر دامن رقاص هاش. آنجا حتما شامپاین سفارش می دم.

دارم می رم باربادوس.

 

 

* عنوان مطلب اسم مجموعه شعریست از شاعری که نمی شناسم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 اسفند1386ساعت   توسط مریم  | 

 

من یه ایرانیم.

من یه ایرانیم که از تاریخ کشورم فقط منشور حقوق بشر کوروش را یادم می آید و یادم نمی آید همون موقع برده داشتیم.

من یه ایرانیم که تو دانشگاه تهران بچه شهرستانی ها را مسخره می کنم.

من یه ایرانیم که به نظرم افغانی فقط یعنی کارگز گاو داری.

من یه ایرانیم که حوصله حرف زدن همکلاسی کره ایم را ندارم ولی به روی دختر انگلیسی به پهنای صورتم لبخند می زنم.

من یه ایرانیم که با کارت اعتباریم دزدی می کنم.

من یه ایرانیم که برای پناهنده شدن می گم مسیحی شدم و شب عاشورا می رم مسجد شام بگیرم.

من یه ایرانیم که فکر می کنم خدا اگه می خواست همه برابر باشند همه را سفید می آفرید٬ پس فقط به همخانه سفیدم احترام می گذارم.

من یه ایرانیم که وقتی یه فرانسوی بهم می گه روسریت کو؟ می گم نه من تابعیت امارات متحده عربی دارم و وقتی همکلاسی ترکم با لبخند بهم می گه ما با هم همسایه ایم٬ می گم ما پرشینیم و از ترکا خوشمون نمی آید.

من یه ایرانیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت   توسط مریم  | 

 

اینجا برزخ ـ صدای ناآرامی من

الان از بازار روز قلعه مرغی برگشتم. آقای پشت سرم تو صف به یکی پشت تلفن می گفت: "گه خورده! عدد این حرفا نیست دختره ی لاشی. اون موقع که جمعه شب زنگ می زنه علی بریم بیرون یادش نیست من ...دستمالش می کنم؟!! بگو بگه منم عکسش را می ذارم اینترنت."

اینجا برزخ ـ صدای ناآرامی من

زوزه ی باد و شرشر باران در آستانه سال نو. امسال همان سبزه را هم سبز نکردم.فکر می کنم مهمانی سال نو ایرانی ها را هم نرم. سال تحویل هم که پنج صبح است خودم را به خواب بزنم.

اینجا برزخ ـ صدای ناآرامی من

روی آفلاین کلیک می کنم. می رم ستاد جبهه مشارکت٬ انتخابات مجلس ششم. کلیپ "به یاد احمد بورقانی". می رم جامعه٬ توس٬ نشاط.

می رم آخرین شب جمعه سال. آزاده٬ آرش٬ پاپا٬ خاوران. امسال شفیع خان.

گریه می کنم؟

اینجا برزخ ـ صدای ناآرامی من

جمعه انتخابات است. کاش موضوع کارم گینه بیسائو بود آنوقت اینقدر دلشوره نمی گرفتم. کاش بابام پسر حاجی باقی می ماند٬ به جای دانشگاه می رفت حجره می گرفت تو بازار٬ کتاب از سبد خرید خانه مان حذف می شد٬ ما می شدیم طرفدار موتلفه. آنوقت من اینقدر دلشوره نمی گرفتم.

 

اینجا برزخ. برزخ جایی است میان بهشت و جهنم. جایی میان دل نگرانی و بی تفاوتی. جایی میان فراموشی و حضور ذهن.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت   توسط مریم  | 

 

گزارش مبسوطی درباره رواج عمل ترمیم بکارت در ایران که به مناسبت روز جهانی زن تهیه شده بود٬ خواندم.

در واقع بیشتر از همه برای دختران سرگشته ای که به این عمل متوسل می شوند٬ متاسف شدم.

هر چند این اتفاقات در جامعه در حال گذار تا حدی طبیعی است٬ ولی مهم اینجاست که ما خودمان به عنوان فردی از آن جامعه هم باید بگذریم تا کلیت جامعه بگذرد.

راه درست برخورد با عرف و سنت باطلی که دلیل این عمل توهین آمیزـ توهین به دختر و پسرـ  شناخته می شود٬ دور زدن آن با دروغ گفتن نیست.

دختری که این کار را می کند٬ خودش هم به خودش نگاه ابزاری دارد. خودش هم این حق را به جامعه می دهد که سلامت نفسش را با بکارت بسنجد. نمی شود که دختران ـ مادران نسل بعد ـ در حالیکه حقوق خودشان را به رسمیت نمی شناسند٬ انتظار داشته باشند جامعه حقوقشان را محترم بشمارد!

روشن است که جامعه هم٬ توقعات و سنت های خودش را به کسی که تزلزل دارد بیشتر تحمیل می کند. تزلزلی که تالی فاسد نداشتن آگاهی است. آگاهی از اینکه زنان هم به اندازه مردان میل جنسی دارند و پاسخ دادن به این نیاز به اندازه پاسخ دادن به حس گشنگی٬ طبیعی است و کسی به این دلیل نباید شرمنده باشد و با دروغ گفتن بخواهد جبران کند. آگاهی از اینکه شکستن یک تابو زمانی ممکن است که از خفا خارج بشود. و واضح است که جامعه در مقابل هر تغییری مقاومت می کند٬ پس هر تغییری در عرف و سنت مستلزم زمان و پرداختن هزینه است.

در روز جهانی زن٬ این خود زنان هستند که باید باور کنند در دنیای واقعی حق "گرفتنی" است نه "دادنی" و هر حرکتی باید از خود زنان شروع شود تا بتواند ادامه پیدا کند.

+ نوشته شده در  شنبه 18 اسفند1386ساعت   توسط مریم  | 

 

می گه واقعا مجنونی!

چرا با آن دختره که نمی شناسی درباره همجنسگرا ها بحث کردی؟

می گه دنبال چالش می گردی! نمی تونی یه جا آرام بشینی.

نمی دونم از اینایی که شنیدم باید خوشحال باشم یا ناراحت!

دختره گفت بعد از یکسال که فهمیده همکارش گی (به کسر گ) است دیگه دوست نداره بره دفتر کارش!! من فقط پرسیدم زندگی جنسی همکارش چه ربطی به همکاری آنها داره؟ چون دختره را نمی شناختم و خودم هم گی نیستم٬ باید درباره ارزش گذاریش ساکت می ماندم؟!

اگه ساکنین سرزمین بی صبر و فراموشکارم٬ یادشان رفته احمدی نژاد از کجا آمده و با حق به جانبی می گویند انتخابات همش بازی است! من با سکوتم باید اجازه بدم توی این توهم باقی بمانند یا  نظر بی اساسشان را به چالش بکشم؟!

مردم به راحتی خارج شدن باد از شکم٬ درباره همه چیز حکم صادر می کنند. اگه من تاییدشان نکنم یعنی ناآرامم؟!

خب اگه مجنون باشم خوبه٬ حداقل مسیر زندگیم جاده بهشت خیالی نیست.

 

پی نوشت از مجنون برای لیلی: خیلی ارادت داریم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت   توسط مریم  | 

 

میان عده ای از وبلاگ نویسان جایی موسوم به وبلاگستان که نمی دونم کجاست بازی ای بود به نام بازی ترانه٬ که باید اسم هفت ترانه به یاد ماندنی و هفت ترانه جفنگ را می نوشتند.

چهره ی آشفته ی طبقه متوسط دوره ی احتمالا گذار٬ شاید اولین چیزی بود که از لیست ترانه ها دیدم.

ترانه ای که تقریبا همه سرش به اجماع رسیده بودند "پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت" عباس قادری بود. و بعد به ترتیب جواد یساری٬ ایرج٬ حمیرا و ... بودند. و خواننده هایی چون شادمهر با "آدم فروش"٬ "مشکوکم مشکوکم به تو"٬ شهرام کاشانی "دیوونم کردی دیوونم کردی دستمو گرفتی و گفتی چقدر سردی"٬ شهره "سر به هواست می دونم خیلی بلاست می دونم"٬ منصور "قشنگه قشنگه دنیا چقدر قشنگه"٬ "نازک نارنجی نباش یه وقت نشی سیاه سفید گل بهی کلاغه گفت"٬ آرش "آره آره بهاره آرش بی تو سردمه" جایی در اسامی خوانندگان و ترانه های جفنگ نداشتند.

در حالیکه دسته اول ترانه ها در مقام مقایسه با دسته دوم از ریتم و بار معنایی بهتری برخوردارند٬ ضمنن که بازتاب دهنده بخشی از فرهنگ و پاسخگوی سلیقه ی قسمتی از جامعه هستند. هنوز کامیون هایی در جاده ها هستند که پشت شیشه عکس چشم و ابروی کج دارند که زیرش نوشته رفیق بی کلک مادر. یا پیکان مدل پنجاه و هفت با عکس اوشین گوشه آیینه اش. (این گروه از جامعه تکلیفشان روشن تر است.)
 

ترانه های دسته دوم اما بیشتر شتر گاو پلنگ اند. کلام فارسی روی موسیقی غالبا کپی شده ی ترکی یاعربی توسط خوانندگانی با ظاهر امروزی تر روی سن در میان رقاص های جینگیل مستون خوانده می شود. این ترانه ها هیچ چیز ار خودشان ندارند. اما این ترانه ها بیشتر از ماشین های مدل بالا با سرنشینانی با عینک آفتابی D&G توی جاده دیزین شنیده می شه. همین است که شاید از بیست وبلاگی که تو این بازی شرکت کردند کسی اسمی ازین ترانه ها نیاورد.

اگر قبول کنیم وبلاگ نویسی امری رایج در طبقه متوسط است٬ اینجور به نظر می آید که این  طبقه واقعا گیج است. این طبقه متوسط "قیصر" و "غزل" را فیلم روشنفکری می داند ولی عباس قادری که برای امثال قیصر می خواند را جفنگ می نامد و خودش "بلک کتز" گوش می ده و جلسات بحث فلسفی اش را در کافی شاپ ادامه می ده و تصمیم می گیره در انتخابات شرکت نکند.

هر چند که داستان به این سادگی ها نیست٬ این فقط یه حرف از این جدول به هم ریخته کلمات است.

 

پی نوشت: نویسنده به ضعف این تعمیم دادن کلی آگاه است و هدف بزرگنمایی است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت   توسط مریم  | 

 

قد بلند و خوش پوش و جذاب است.حتی جذاب تر از سال های بیست عمرش. ولی دستش می لرزه موقع سیگار روشن کردن. تعریف می کنه چه جوری آن سال های نه چندان دور شوهرش را رستوران دعوت کرده و ازش خواستگاری کرده و ادامه می ده توی این سال ها بیشتر از پیش شوهرش را دوست دارد. یهو بغض می کنه٬ ولی الان چند ماه است که اجازه داده یکی از همکارهایش مرتب بهش زنگ بزنه و با هم حرف می زنند نه حرف عادی. می گه نمی دونه چه شد که اینجوری شد. از خودش عصبانیه که نمی گه "من شوهر دارم" و این حرف زدن ها را تمام نمی کند. از خودش تعجب می کنه که چطور تو این چند ماه یاد گرفته اینقدر لوند و زنانه حرف بزنه.می گه یه حس خوبه. یادم می آید به "وقتی مرا برانداز می کنی طاووس می شوم". بغضش می ترکه٬ دفعه قبل که شوهرش از ماموریت آمده بوده خانه گمان کرده این تغییرات به خاطر دوریشان از همدیگه است. می پرسه به نظرت من دارم خیانت می کنم؟

رندانه سوال می کنم اگه بفهمی شوهرت هم این مدت یا قبلا همین کار را کرده؟! می گه اینقدر دوستش دارم که یادم بره و ماندنش را بخواهم.

تکرار می کنه به نظرت من دارم خیانت می کنم؟ و من مبهوت این همه تعارض احساسات آدمیان٬ نمی تونم بگم که وقتی از تلفن می گفتی٬ ته دلم برق چشمات را دید ولی عقلم اشک چشمات را دید. بلندتر  می پرسه به نظرت من دارم خیانت می کنم؟ من در حالی که ضدایی تو سرم می پیچه که نه٬ دهن باز می کنم که بهتره چند وقت تو هم بری پیش شوهرت.

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت   توسط مریم  | 

 

با چشم های وق زده چنگ زدی به کنار تخت خودت را زیر لحاف مچاله کردی حتی می ترسی بری از پنجره ببینی کسی از خونه اش آمده بیرون؟!!

سرت هی گنده تر می شه!! پر از فکر و خیال. محاله دوباره خوابت ببره. اگه دوباره بلرزه باید بیدار باشی بقیه را هم بیدار کنی. کاش آرایشت را مثه هر شب پاک می کردی حالا با این ریمل های ریخته مردم بیشتر می ترسند. یادت باشه آدامس را از روی میز با خودت برداری شاید چند روز نشه مسواک زد. دیگه چی باید داشته باشی؟ جورابت را بپوش کتتم بذار دم دست٬ بیرون سرد است پس لباس خوابت را هم با یه لباس مناسب گرم عوض کن. چه خوب شد کارت اهدای عضو بعد از مرگ را گرفتی.البته واقعا انتظار به کار آمدنش به این سرعت را نداشتی. اااااه.دختر چقدر جیغ می زنی که صدات تا اینور دیوار هم میاد we are shaking,oooh my god. راستی به این دیوارها هیچ اعتماد نیست وقتی صدا راحت ازش رد می شه لرزه که حتما خرابش می کنه. کاش زودتر پرونده سفارت را باز کرده بودی٬ حالا مامان اینا چه جوری جنازه ات را تحویل بگیرن؟! اصلا دوست نداری اینجا دفنت کنن اینها گریه نمی کنن و من همیشه کابوسم بوده بمیرم و کسی برام گریه نکنه. کاش با یه اقدام تروریستی می مردی٬ چیزی که تو ایران نباشه و الا با زلزله که ایران راحت تر می شه مرد. اصلا چرا اینقدر می ترسی؟ تو که از مردن نمی ترسیدی!! اما از تنها مردن می ترسی زیاد. آخی٬ چراغ اتاقش روشن است ولی ساعت دو شب بری در بزنی بگی من امشب از تنهایی می ترسم؟؟الان چه وقت حال تهوع است٬ حالا بعد حال به هم خوردگی گریه ات می گیره فکر می کنن خیلی ترسیدی. برمی گردی سر جات. بیشتر به ساعت چهار نزدیک می شیم باید مواظب تر باشی. زلزله شدیده ی بم این ساعت ها بود. چطوره به همه اس ام اس بزنی حرفایی را که می خوای بهشون بگی شاید دیگه فرصت نشه. .. خب دیگه داره صبح می شه.

ساعت هشت و نیم است. سرت اندازه هندونه است چشمات پف کرده نا نداری بری یه لیوان آب برای خودت بیاری٬ ولی خب در تنهایی نمردی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت   توسط مریم  | 

 

وقتی تا دم صبح بیدار ماندم اسکار دیدم٬ حیف است که احساساتم را ننویسم.

امسال تقریبا بیشتر فیلم ها را قبل مراسم دیده بودم. بعضی ها را به خاطر آقای جرج کلونی عزیز دیدم خوشم نیامده ولی بازم ته دلم می خواست جایزه بگیره چون ایشان آقای عزیزی هستند. بعضی ها را دوست داشتم جمهوری اسلامی باهاشون برخورد جنسیتی می کرد و برای زن ها ممنوع می شد چون خیلی مردانه بود به نظرم و من اصلا دوست ندارم فیلم خون دار جایزه بگیره. بعضی ها را با این سن و سال هنوز می بینم که خاطره کارتون های کودکیم ـ که همیشه یکی دنبال مادرش بود ـ کم رنگ بشه. بعضی ها به نظرم فیلم خوش ساخت و خوش ریتم و به قاعده ایست ولی خب از امریکایی انتظار نمی ره به فیلم انگلیسی جایزه بده.

از جوایز گذشته یکی از جذابیت های اصلی اسکار مراسمش و نمایش لباس و ادب است. بر خلاف جشنواره فجر که ممکن است آقای پرستویی با کاپشن بیاد روی سن٬ آقایان اسکار لباس هایی دارند غالبا که حتی جان تراولتا را هم قابل تحمل می کند. البته در مورد خانم های اسکار بعضی وقت ها فکر می کنم تو فیلم زیبا تر بودند باز هم بر خلاف جشنواره که ممکن است پانته آ بهرام را بیرون از آن روسری های شش دوره پیچیده دور سرش در سینما  ببینی و  بگی عجب خوشگله. اجرای جان استوارت اسکار امسال خیلی خوب بود هر چند که خدا را شکر جشنواره تنها نکته مثبت اجراش ـ آقای پاکدل ـ را عوض نمی کند هر سال (البته نمی دانم هنوز هم هست یا نه٬ بازم البته از احتمال نمایش رو حوضی آقای ده نمکی نباید غافل شد در جشنواره).

خلاصه اگه امروز به طرز غیر قابل جبرانی خواب ماندم می ارزید به دیدن آقایان و خانم های ورساچه و روبرتو کاوالی هر چند از جوایز زیاد راضی نبودم (که ان شاالله خدا ازشان راضی بشه).

 

پی نوشت:

۱- اسم فیلم ها را موقع نظر دادن نگفتم چون مخاطب مجبور نیست تحت تاثیر نگاه من فیلم را ببیند.

۲-من اصولا با سیستم جشنواره مشکل داشتم که  بیست و دو ساعت صف بایست یا در به در کارت باش که فیلمی را که اکران می شه ببینی اگه هم اکران نمی شد الزاما شاهکاری را از دست نداده بودی بعضی وقت ها (سینمای ایران همیشه غیر قابل پیش بینی است یه موقع با عکس گلزار می ری بوتیک می بینی خر کیف می شی یه موقع با اسم حاتمی کیا میری موج مرده می بینی حالت گرفته می شه).برای همین وقتی شاید اصلا هیچ کدام از فیلم ها را ندیدی در کنار مسائل دیگرش٬ اختتامیه هم لذت چندانی ندارد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 اسفند1386ساعت   توسط مریم  | 

 

دوباره پشت این چراغ قرمزم

دوباره بوق اعتراض   دوباره دود و انتظار

همه به فکر رفتن اند  به فکر لحظه فرار و صفر ثانیه شمار

فقط منم

همیشه بی خیال

که بینشان نشسته ام

دوباره چشم بسته ام

وفکر می کنم چه خوب بود اگر

به جای این چراغ

تو سبز می شدی!

+ نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت   توسط مریم  | 

 

به دنبال مربایی که با شکر قوام آمده باشه نه ژلاتین٬ یه شیشه مربای توت فرنگی یک و یک خریدم.

تمام شب به صبحانه فکر کردم. این را وقتی فهمیدم که با اولین زنگ ساعت از خواب بیدار شدم. ولی در شیشه باز نشد. مثه بسته های بیسکویت مادر که تا محتویاتش خرد نمی شد٬ باز نمی شدند. مثه مارک زمزم بطری های نوشابه که حتی با سیم ظرفشویی هم نمی رفت. مثه صابون مایع فشاری که با دومین فشار پمپشان از کار می افتاد.

تمام شب به مربا فکر کرده بودم. این را وقتی فهمیدم که ساعت هشت و نیم صبح در اتاق همخونه را می زدم. با قیافه ناباور تمام زور مردانه اش را زد ولی در شیشه باز نشد. با حق به جانبیه یک مشتری صاحب حق که از محصول ناراضیه گفت ببر پس بده٬ می تونی سو (تعقیب قضایی) کنی و غرامت بگیری!

با دوگانه ترین نگاه٬ نگاهش کردم که این شیشه مربا با همین در خرابش که بالاخره به زور آب گرم و قاشق بازش می کنم تنها نوستالژی من است الان و آدم از خاطره اش شکایت نمی کند. 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت   توسط مریم  |