تبليغاتX
شاید حرفی دیگر

شاید حرفی دیگر

 

خزری٬

امروز که از هم دوریم و دل هامان به نزدیکی دوران قبیلگی نیست٬

یاد اولین نامه که نمی دانم چرا به تو نوشتم٬ یاد هفته ی تعطیلی اجلاس سران در چالوس و عبای سفید خاتمی٬ یاد خالد و بلور خانم٬ یاد تشییع جنازه شاملو٬ تلفن به پیام امروز آن عصر آفتابی٬ یاد عروس فلان و آن پاترول دو در٬ کاجستان٬ یاد قهر کلاس دکتر الهام٬ گریه ی بعد نماز جماعت مسجد دانشگاه٬ یاد سخنرانی های شب قدر "محسن"٬ نماز های ظهر عاشورا٬ یاد بوفه فنی٬ گشت و گذار تو میلاد نور٬ یاد سینما عصر جدید٬

در دلم موج می زند.

با اینکه دیگه نه تاریخ هنر یادم می آید٬ مدت هاست نتونستم سر صبر شاملو بخونم٬ با اینکه هر بار اس ام اس می زنی "رفتم محسن جات خالی" من را برق می گیرد٬ با اینکه کاجستان و کتابخانه را با ترس به یاد می آرم.

خزری٬

امروز که هر دو دوریم از دامنه آن تنها کوهی که نگران کلاه خود سیمینش می شویم٬ و نزدیکیم زیر آسمان یک قاره٬ خودخواهانه و بی توجه به میل باطنی تو دلم می خواهد ماندنی بشی.

خزری

امروز که نمی تونم حال دلت را از چشمت بفهمم و گاهی هنوز حسودی می کنم به اویی که باهاش می خندی٬ دستش را می گیری٬ براش درد دل می کنی٬ امروز که گاهی از نوشته هات عصبانی می شم یا سر کیف می آیم٬

دلم می شمرد روزهای فروردین را تا ۳۰!!

تولدت مبارک!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت   توسط مریم  | 

 

شب یعنی سکوت.

یعنی سقف٬ وقتی لحاف را تا زیر چانه کشیدی بالا و به سقف خیره شدی و فکر می کنی خانم فیال معلم کلاس اول حتما پیشگو بود که وقتی دید من با مدادهام حرف می زنم به مامان گفت :"این یا تا بلوغ خوب می شه یا اصلا خوب نمی شه." و بعد از خانم فیال هیچ وقت هیچ کس نفهمید چرا جامدادی بزرگ من همیشه پر از مداد و خودکار است. و الآن سال ها از بلوغ گذشته و من هنوز با سقف٬ با دست هام٬ با آیینه٬ با خیابان حرف می زنم.

شب یعنی فکر و خیال.

پهلو به پهلو شدن با دلنگرانی عزیزی یه کم دور و عزیز دیگری خیلی دورتر. یعنی تو تاریکی شب دست دراز کردن از آن گوشه تسبیح مایا را برداشتن. از دیوار خدا کوتاه تر که جایی نیست.از طناب او که مطمئن تر نیست طنابی٬ من چه بنده بدی باشم چه خوب طناب من را می کشد بالا. شب است کسی که نمی بیند.

شب یعنی بوی نرم کننده لباس های شسته روی شوفاژ. یعنی سوزی که از پنچره می آید به نشانه اینکه هنوز بهار نیامده. یعنی بوی ماسیده ی وینستون لایت و فکر اینکه دیگه توی اتاق نمی کشم.

شب یعنی تصور.

تخیل اینکه ده سال دیگه این موقع شب یک پسر بچه از اتاق کناری داد می زنه "مامان جیش دارم" و من با ناله می گم آمدم و بعدش کنارش دراز می کشم و در بوی فرزندی اش و بوی مادری ام غرق می شم.

شب یعنی خواندن نامه هایی که هنوز نرسیده٬ هنوز نوشته نشده.

شب یعنی خاطره.

یاد اینکه وقتی خانه و خیابان ساکت می شد گوش تیز می کردی ببینی از بالا چه صدایی می آید و آیا هنوز بیدار است؟ یاد چراغ چشمک زن موبایل و پچ پچ طولانی. شب یعنی قدیما ورورهای ما - مهسا٬ خزر٬ مریم هر کدام جداجدا. شب یعنی الآن ها "شب به خیر".

شب یعنی بوی کاغذ کاهی و خط بد و بی نقطه وقتی بدون زیر دستی این ها را می نویسم.

شب یعنی "شب است و ماه است و من ... شب است و مثنوی های ناگفته ام" آهنگران٬ "شب است و مادران شهر غمناک..." شجریان.

شب یعنی خود خود آدم.

 

 

خمیازه و چرت و چشم پف کرده و سر منگ مال شب نیست٬ مال روز است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت   توسط مریم  | 

 

در دنیای غرب ظهور مدرنیته با فردگرایی و تاکید بر هویت فردی به عنوان مبنای تنظیم روابط اجتماعی همراه بود. بر خلاف دوران پیش از مدرنیت که انکار مصالح فردی و تابع جمع بودن پایه ی همبستگی اجتماعی بود٬ در دوره مدرنیت فردیت و استقلال آحاد جامعه مبنای وابستگی و همبستگی است.

به لحاظ تاریخی با پیدایش مفاهیم مدرن٬ توسعه شهرنشینی و صنعتی شدن٬ تقسیم کار اجتماعی و گسترش کارمزدی و اشتغال در جامعه٬ مردان پیش از زنان به فردیت رسیدند و با حضور بیشتر در حوزه های اشتغالی به عنوان فرد (و نه  عضوی از جامعه خویشاوندی )و آشنایی با سازمان ها و نهادهای اجتماعی فردیت مردانه رشد کرد.

زنان اما در محیط خانه محبوس ماندند و به نقش "مکمل" (همسر٬مادر٬ مسئول امور خانه) ادامه دادند در حالیکه مردان گذشته از نقش شوهر و پدر٬ نقش شهروند نیز داشتند.

شکل گیری و توسعه طبقه متوسط و ظهور ارزش های بورژوایی امکان آموزش و اشتغال زنان طبقه متوسط را هم پدید آورد . رشد فردیت زنانه و استقلال نسبی آنها٬ تغییر نقش های جنسیتی زنان را نیز به دنبال آورد.

به این ترتیب٬ فردیت زنان و پدیده زن مدرن محصول پس از مدرنیته است. ایران که هنوز دوره گذار به مدرنیته را طی نکرده٬ جنبش های زنان نه در متن مدرنیته بلکه به منظور رسیدن به آن است. جامعه ای که ارزش های حاکم بر آن هنوز فردیت را نکوهش کرده و تجدد و سکولاریسم را ارزش های بیگانه می خواند و به ویژه سیاست رسمی آن بر پایه دین سالاری و تقویت ارزش های سنتی و مردسالار استوار است٬ نابرابری های گسترده بین زن و مرد و همچنین زنان طبقات مختلف آفریده است که شرایط محدود حرکت به سوی ارزش های جدید را فقط برای جمعیت زنان تحصیلکرده شاغل طبقه متوسط شهری فراهم می کند.

زنان واجد شرایط نیز جز آنکه در زندگی روزمره با مناسبات اجتماعی دوران گذار دست و پنجه نرم می کنند٬ پیشینه سنگین فرهنگی و الگوهای سنتی که بر مبنای آن اجتماعی شده اند را با خود حمل می کنند که در بسیاری مواقع مانع از پذیرش و جذب الگوهای جدید است.

چگونگی تلفیق برخورداری از حقوق خویش و میزان مسئولیت پذیری فردی٬ میل به استقلال طلبی از یکسو و اتکا به مردان در امور جاری و تصمیم گیری های مهم از سوی دیگر٬ برخورداری از آزادی جنسی و در عین حال واهمه قضاوت اجتماع٬ رسیدن به خودآگاهی زنانه  و در عین حال تبعیت از نقش های سنتی در خانه و مسئولیت فرزندان٬ افزایش فعالیت های اجتماعی فرهنگی از یک سو و تمکین به رهبری مردانه در این فعالیت ها٬ نمونه هایی از دوگانگی و کشمکش میان سنت و مدرنیته زنان ایرانی است.

به علاوه مقاومت مردان اعم از سنتی و مدرن (بسته به پیشینه و موقعیت اجتماعی و سنی آنها) در تطبیق با ارزش های جدید٬ یکی از موانع جدی پیش روی زنان است.

هر آنچه سخت و استوار است٬ دود می شود و به هوا می رود. نتیجه آنکه گذار اگرچه کند و گاهی رو به عقب است اما ناپایدار است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت   توسط مریم  | 

 

کسی پیغام خصوصی گذاشته بود که من هم مانند خیلی ها عکس خودم را بگذارم که خوانندگان وبلاگ بدانند چه شکلی ام!!!

اگه من دختری باشم با موهای طلایی و چشم خمار٬ یا دختری در قاب چادر٬ یا خیلی معمولی با میان ابروهای دست نخورده یا خیلی عجیب با صورت استخوانی کشیده چه تاثیری در قضاوت خوانندگان دارد اما؟!!

موی مشکی و چشم عسلی و دماغ کمی کج و فک یه کم جلو و پوست گندمی ام ممکن است مثه خیلی های دیگر باشد٬ اما من اینجام که تصویر آنچه می اندیشم مثه خیلی های دیگه نباشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت   توسط مریم  | 

 

خدا خیلی خوب است قبول٬ ولی همه کارش هم بی عیب نیست. و الا من امشب نمی پرسیدم من این میان چه کار می کنم؟ و الا یکی از بندگانش حرف من را می فهمید.

 

 

پی نوشت : شب خوبی بود که صبح بدی شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت   توسط مریم  | 

 

یه صبح نه خیلی زود چشم باز کرد دید آفتاب تا وسط اتاق پهن شده و او بی چشم بند تا آن ساعت خواب بوده! دید مدتی است در جای جدیدی آرام می خوابد او که حتی در رختخواب قدیمی اش ساعت ها پهلو به پهلو می شود. دید شب ها یه کوره را بغل می کند می خوابد او که به شدت گرمایی بود.

آفتاب هنوز پهن اتاق است وقتی بالشت کنار دستی را به هوای بوی آشنایش بغل می کند.

دید چه بی شر و شور شده. چه مایه آرام شده است ولی. از ته دل لبخند می زند به جای قهقهه.

نه آتش فشان است نه ترسیده نه هیجان زده است. یه چیزی است شبیه قطره آب باقیمانده از باران شبانگاهی.

من از تو آیینه می پرسم

"ببخشید شما؟"

 - .........

"واقعا؟؟از کی اینجوری شدی؟"

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت   توسط مریم  | 

 

 

در سفارت ایران مطمئن شدم برای ارتباط برقرار کردن زبان مشترک نه لازم است نه کافی وقتی من بیش از یک جمله نگفتم در مدت بیش از دو ساعت.

در سفارت ایران فهمیدم زبان مشترک برای غریبگی کردن گاهی هم لازم است هم کافی.

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 فروردین1387ساعت   توسط مریم  | 

 

وقت ناهار معلوم شد در محل کار من از همه کوچکترم. کسی بهم تبریک نگفت و ستایشم نکرد که با این سنم اینجام. بهم گفتند الان وقت زندگی است نه درس خواندن. ازم پرسیدند چرا با این عجله؟!

دیدم همیشه تند راه می روم بدون اینکه دیر کرده باشم٬ یا کسی یا چیزی جایی منتظرم باشد.

همه صفحات تقویمم کارهایی را به خودم یادآوری کردم. جلسه فلان٬ سمینار بهمان. سریال Desperate Housewivesبرنامه How to look good naked. آدرس و تلفن همه سفارت ها را درآورده ام برای همه تعطیلات برنامه ریزی کرده ام.

نه که دانشمند باشم یا محقق یا جویای کشف یا جهانگرد. تشنه ام. از پاسپورت ایرانی می ترسم. می ترسم ویزام تمام بشه.

عجله داشتم وصل بشم به دنیا. عجله نداشتم که دکتر بشم یا بروم سر کار.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت   توسط مریم  | 

 

بعضی فاصله ها تا یه حجم گرم٬ به اندازه دراز کردن دست تا آن طرف تخت است.

بعضی فاصله ها٬ تا آب شدن یه صدای یخ زده است.

قبل از اینکه سرما زده بشم صدای دلت را گرم کن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت   توسط مریم  | 

 

"رفتم فرو به فکر و فتاد از کف ام سبو

جوشید در دل ام هوسی نغز:

«ای خدا!

یارم شود به صورت٬ آیینه یی که من

رخساره ی رفیقان بشناسم اندر او!» "

 

 

در یک لحظه کریستال شده توی این رخوت غروب!

خانه ای که من را بزرگ کرده همیشه عمو یا خاله ای از دوران قدیم صاحبخانه را مهمان داشته یا مهمانشان بوده است.

بچه که بودم همه دوستانم را به چشم عمو و خاله ی آینده می دیدم. بزرگتر که شدم فکر کردم کسان خاصی را پیدا کنم که ادامه پیدا کنند برای عمو و خاله بودن.

امروز یه جورایی ته دلم می گه من و هم نسلانم از جنم عمو و خاله ها نیستیم.

ما نسل دنیاهای فردی هستیم٬ نسلی که فقط به هم ربط پیدا می کنیم. نسل عمو خاله های من ولی از خانه های پر جمعیت بودند که عادتشان داده بود به سهم کردن و اشتراک٬ نسلی که با آرمان های جمعی به هم پیوند خوردند٬ آنقدر که از پس بند و جنگ به هم راه بردند باز هم.

نسل ما شاید خردمندتر است و به دنبال دنیای بزرگ٬ شاید نسل واقع بین تری است٬ نسلی با مرز ها و حریم های امن تر٬

نسل ما اما نسل تنهایی است.

+ نوشته شده در  جمعه 9 فروردین1387ساعت   توسط مریم  |