تبليغاتX
شاید حرفی دیگر

شاید حرفی دیگر

 

سلام٬

می دانم که اینجا را نمی خونی٬ هیچ وبلاگی نمی خونی٬ هیچ مجله و کتابی نمی خونی٬ حتی آواز هم نمی خونی!!

خوبی؟

از احوالات ما اگه خواسته باشی٬ خوبم. دیگه آن دختر ابرو برنداشته دبیرستانی نیستم که می ترسید از اینکه تو چه می بینی. کلی خوشگل شدم.

 دیشب ولی آمده بودی به خوابم. شبیه همان قدیما٬ یه کم چاق بودی با یه شلوار کتان و پیرهن مردانه از کنار ماشین رد شدی گفتی: "سلام٬ مریم"

یه حفره به اندازه حجم تو٬ تو دل من ایجاد شد. خواب بودم ولی.

به هوای پارکینگ از بابا راجع به تو سوال کرده بودم. گفت هنوز مشغول ماشین بازی هستی. گفت تو خیلی مهملی. ....

وقتی دوباره تونستم بشنوم داشت می گفت اگه کسی اینجا دانشمند نشه٬ کم لطفی است.

تو چرا دانشمند نیستی؟ تو چرا مهمل شدی؟ چرا با اینکه لات و پوت بودی با من مودب و مهربان بودی؟

تو چرا پرورش اندامی شدی با تی شرت تنگ؟

تو تنها لات مهملی هستی که من سکوت می کنم درباره اش.

چرا آن روز خرداد بود یا اردیبهشت خریدهای مامان را تا بالا آوردی؟

 هنور موقع رانندگی به آیینه بغل نگاه می کنم ببینم پشت پنجره هستی یا نه؟

من خوبم٬ فقط تو آمده بودی به خوابم. تو خیلی وقت است دست از سر من برداشتی٬ من هنوز دست از سر خودم برنداشتم.

من البته دیگه هیچ وقت با تو نخواهم بود٬ ولی تو همیشه با من هستی وقتی اینگونه به خوابم می آیی. من دیگه هیچ وقت دستت را نمی گیرم و نگاهت هم نمی کنم. دنبال دیدنت هم پشت پنجره کمین نمی کنم.

من خوبم٬ از تو به یه خاطره یاد می کنم. ولی تو آمده بودی به خوابم.

 

تو که اینجا را نمی خوانی٬ شاید برات نامه فرستادم شاید تو خواندی شاید کتاب هم خواندی شاید دیگه مهمل نبودی.

                                                            

 

                                                                                                                                 

                                                                                                                                 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت   توسط مریم  | 

 

هر لحظه به شکلی در آمد....

 

 

بابا برگشت و آفتاب هم با او رفت و کلمه های من انگار.

صبح که با زنگ ساعت بیدار شدم فکر کردم چه خوب بود اگه یه روز از خواب بیدار می شدم و دیگه گیج نمی زدم. دیگه به هوای دیدن مازیار که از من قد بلندتر شده٬ یا پرسه زدن بهاری با مریم٬ یا شنیدن فارسی حرف زدن کیان٬ اسیر تردید رفتن نمی شدم.

یه روز صبح بیدار می شدم و برای همیشه از تصمیمی که گرفتم خوشحال می شدم. باورم می شد که دیدن و تجربه ی چیزهای تازه به همه چیز می ارزد.

از یه روز صبح دیگه هیچ استارباکسی نمی رفتم به شوق گم شدن در جماعتی که هم را نمی شناسند ولی به هم لبخند می زنند.

یه روز صبح دیگه هیچ دلشوره و نگرانی که ندانم از کجا می آید ندارم. با یه خنده ی پهن صبحانه ام را توی تخت می خورم و فقط به لاک دست هام فکر می کنم.

 

بابا برگشت و چمدان های من منتظر اند دوباره.

چه خوب بود از یه روزی دیگه آرزو نمی کردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت   توسط مریم  | 

 

وقتی شعله های سوزاننده ی آتش می شوند گرمای مطبوع چوب های نیم سوخته٬

وقتی تشنه گی نیست٬

می شه تو شراب بشی و من به جای اینکه هول هولکی سر بکشم٬ جرعه جرعه مزه ات کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت   توسط مریم  | 

 

 

بابا آمد.

بابا با خنده ی همیشگی آمد.

بابا با طعم امنیت آمد.

بابا با پسته و گوجه سبز و کتاب آمد.

بابا با بوی مامان و برادر ـ با بوی خانه ـ آمد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت   توسط مریم  | 

 

اولین واکنشی که نسبت به هم جنس گرایی نشان داده می شود٬ مطرح کردن انحراف جنسی است.

این واکنش از بشری که قرن ها با این باور اجتماعی شده است که طبیعت میل جنسی٬ میل به جنس مخالف است٬ چندان دور از انظار نیست. این ذهن که دگر جنس گرایی (heterosexuality) را هنجار و نرم گرفته٬ (heteronormativity) هم جنس گرایی را انحراف از این هنجار می شناسد.

به علاوه٬ این بشر در بستر تاریخی مردسالار پرورش یافته است. در فرهنگ جنسی مردسالارانه٬ مردی که به لحاظ جنسی فعال است در راس هرم جنسی قرار می گیرد. فعال جنسی مردی است که زنان برای فعالیت جنسی به او وابسته هستند. در نتیجه٬ هر گونه هم جنس گرایی انحراف از این برتری مردانه است.

رابطه جنسی زن با زن٬ به این عقیده که زنان بدون مردان قادر به فعالیت جنسی نیستند اشکال وارد می کند و رابطه جنسی مرد با مرد زیر سوال بردن قدرت مردانه است. (مردانی که توانایی برآورده کردن نیازهایشان به وسیله زنان را ندارند.)

موج دوم فمینیسم٬ فمینیسم رادیکال٬ این مرکزیت مردانه را به شدت مورد حمله قرار داد و هم جنس گرایی را از "رفتار جنسی با هم جنس" (same sex behavour) تفکیک کرده خواهان به رسمیت شناختن "هویت هم جنس گرا" (homosexual identity) شد.

هر چند که این حرکت باعث شکستن تابو ها و شناسایی حقوق مدنی هم جنس گرایان شد٬ اما هم جنس گرایی هم چنان قالب های مردانه دراد. چنانکه هم جنس گرایی زنان (lesbian) به عنوان یکی از فانتزی های جنسی مردانه کاملا شناخته شده است (رونق صنعت پورنوگرافی هم جنس گرای زنانه گواهی بر این ادعا است) در حالیکه هم جنس گرایی مردانه (گرچه حضور عمومی دارد) هم چنان به عنوان موضوع بحث برانگیز مورد بررسی است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت   توسط مریم  | 

 

اینکه هنوز باید با کت و شال گردن که مثه روده گوسفند پیچیده شده بیام بیرون٬

اینکه در جواب اینکه سگ خودش را برام لوس کرد من رفتم آن دست خیابان و صاحبش جوری نگاهم کرد که اه اه خارجی بی شعور و منم جوری نگاهش کردم که اه اه خارجی حیوان باز٬

اینکه بعد از دیدن پرسپولیس این حس را دارم که بابا بیاد و من بغلش کنم محکم و بگم مرسی که این جور عجیب زندگی را به من هدیه کردی٬

اینکه تو می گی من شادم و هستم٬

اینکه هنوز هستند لحظاتی که نمی دانم از دوری مام میهن خوشحالم یا نه٬

اینکه هزار تا برنامه ریزی کردم ولی جاذبه ی مبل جلوی تلویزیون بیشتر است٬

اینکه فکر می کنم به خودم دروغ می گم که من به بی آفتابی عادت کرده ام٬

 

همه این ها باعث می شوند دلم از بهاری که هنوز نیامده فقط هوس بهار نارنج کند٬

هوس آن لحظه ای را که زمان متوقف می شود با به کام کشیدن بویش.

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت   توسط مریم  | 

 

اشک لعنتی بند نمی آمد.

 

 

"پرسپولیس" می توانست هر اسم دیگری داشته باشد! مرجان٬ مریم٬ سحر٬ سیاوش٬ پویا٬ فاطمه٬ سهراب٬ علی رضا.

هر اسمی که توی آن جغرافیای عجیب و غریب چشم باز کرده٬ با صدای آژیر قرمز کودکی کرده٬ هر اسمی که کسی را در خاوران جا گذاشته٬ که یواشکی عاشقی کرده٬ هر اسمی که به زور به راه بهشت هدایت شده٬ که به جبر جغرافیایی تن در نداده٬ یا اصلا هر کس که تو خیابان داره قدم می زنه!!

"پرسپولیس" بوی یاس سینه مادربزرگ می داد٬ بوی محبت٬ بوی ناامیدی٬ بوی سردرگمی٬ بوی دلتنگی٬ بوی کتابخانه بابا٬ بوی خوشحالی٬ بوی زندگی می داد.

 

اشک لعنتی بند نمی آمد.

همان صدای گرفته آخر فیلم بود "ایران" با همه غم و لبخند و غرورش.

 

 

پی نوشت:

سالن سینما پر بود.

سالن سینما هم خندید هم گریه کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت   توسط مریم  | 

 

دوست بسیار عزیزم

سلام

منم همون هوادار قدیمی٬

منم با همه آنچه که می گم یا نمی گم٬ می خونم و می نویسم. چه تو جدی بگیری به سیاق قدیم یا به شوخی برگزار کنی به عادت این روزها.

منم همون هوادار قدیمی هر چند دست و دلت داغ خواستن نیست٬ نگفته بودم فقط وقت مهربانی ات خواهم بود.

بدقلقی ها و کج اخلاقی هایت را می گذارم به حساب آنچه پیشامد کرده و صبر می کنم برای روزهای بهترت.

 

 

*خب ایمیل که می گی نزن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت   توسط مریم 

 

مدتی است مشغول این سوالم که چه شد که قوم ایرانی خودش را برای همه چیز محق دانست و شکایت کردن را شروع کرد؟!!

تا وقتی در مرز پرگهری زمزمه ی اینکه اینجا جای زندگی نیست٬ چرا افسر راهنمایی رانندگی رشوه می گیرد٬ اه اه پارتی بازی چقدر بد است٬ واااااااای که "آزادی" مان به تاراج رفت با روسری٬ سطح علمی دانشگاه که ناامید کننده است٬ نسل جوان چه بی هویت است٬ گرانی است٬ امان از حرف دهن مردم و خاله زنک بازی٬ چرا همه نقش بازی می کنند و کسی راست نمی گوید٬ نظام خیلی بد و زورگو است و ... .

وقتی مرزها را با هزار بدبختی درنوردیدی و ارض موعود رسیدی٬ سرود دلتنگی برای خاله و عمو و ساندویچی فری کثیفه و جیگرکی اصغر آقا و جاده چالوس و دریای کثیف مازندران٬ نق نق اینکه اینجا جای پول درآوردن نیست٬ وااااااای چه محیط بی بند و باری که دختر پسر را می بوسد کنار خیابان٬ درس خواندن چقدر سخت است٬ چقدر بی ادب اند این خارجی ها که هر چه فکر می کنند به زبان می آورند٬ چقدر غربت سخته چون الآن کارم گیر است آشنا ندارم راه بندازد!!!

چرا کسی یادش نمی آید افسر راهنمایی رانندگی رشوه می گیرد چون کسی هست که به جای پرداخت جریمه رشوه بدهد. سطح علمی دانشگاه پایین است چون من دانشجو واحد کار تحقیقی ام را از کارهای انجام شده سال های قبل کپی می کنم.  چرا کسی یادش نمی آید که این خارجی ها بی ادب اند چون نقش بازی نمی کنند و هر چه فکر می کنند به زبان می آورند نه "در حضور متظاهر مهر اما چون برفتی خاطر بروفتی". کسی به یاد نمی آورد اینجا جای پول درآوردن نیست چون باید روزی شش ساعت "مفید" کار کرد و "مالیات" بر درآمد را هم پرداخت کرد. کسی یادش می آید که اینجا روسری سر نمی کنند چون حتی اگر کنار خیابان همدیگر را ببوسند هم کسی انگ نمی زند. کسی یادش می آید دولت بد و زورگو را خود "خود مدار بی اعتماد"ش سر کار آورده. کسی یادش می آید برای به دست آوردن چیزی تلاش و هزینه کرده باشد؟!

مدتی است دل مشغول این سوالم که چه چیزی برای قوم ایرانی رضایت به همراه می آورد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت   توسط مریم  |