سلام٬
می دانم که اینجا را نمی خونی٬ هیچ وبلاگی نمی خونی٬ هیچ مجله و کتابی نمی خونی٬ حتی آواز هم نمی خونی!!
خوبی؟
از احوالات ما اگه خواسته باشی٬ خوبم. دیگه آن دختر ابرو برنداشته دبیرستانی نیستم که می ترسید از اینکه تو چه می بینی. کلی خوشگل شدم.
دیشب ولی آمده بودی به خوابم. شبیه همان قدیما٬ یه کم چاق بودی با یه شلوار کتان و پیرهن مردانه از کنار ماشین رد شدی گفتی: "سلام٬ مریم"
یه حفره به اندازه حجم تو٬ تو دل من ایجاد شد. خواب بودم ولی.
به هوای پارکینگ از بابا راجع به تو سوال کرده بودم. گفت هنوز مشغول ماشین بازی هستی. گفت تو خیلی مهملی. ....
وقتی دوباره تونستم بشنوم داشت می گفت اگه کسی اینجا دانشمند نشه٬ کم لطفی است.
تو چرا دانشمند نیستی؟ تو چرا مهمل شدی؟ چرا با اینکه لات و پوت بودی با من مودب و مهربان بودی؟
تو چرا پرورش اندامی شدی با تی شرت تنگ؟
تو تنها لات مهملی هستی که من سکوت می کنم درباره اش.
چرا آن روز خرداد بود یا اردیبهشت خریدهای مامان را تا بالا آوردی؟
هنور موقع رانندگی به آیینه بغل نگاه می کنم ببینم پشت پنجره هستی یا نه؟
من خوبم٬ فقط تو آمده بودی به خوابم. تو خیلی وقت است دست از سر من برداشتی٬ من هنوز دست از سر خودم برنداشتم.
من البته دیگه هیچ وقت با تو نخواهم بود٬ ولی تو همیشه با من هستی وقتی اینگونه به خوابم می آیی. من دیگه هیچ وقت دستت را نمی گیرم و نگاهت هم نمی کنم. دنبال دیدنت هم پشت پنجره کمین نمی کنم.
من خوبم٬ از تو به یه خاطره یاد می کنم. ولی تو آمده بودی به خوابم.
تو که اینجا را نمی خوانی٬ شاید برات نامه فرستادم شاید تو خواندی شاید کتاب هم خواندی شاید دیگه مهمل نبودی.
