تبليغاتX
شاید حرفی دیگر

شاید حرفی دیگر

 

 

خدایا !!! من شفاعت این اجنبی های کافر حرامی خوار را می کنم که از گناهانشان درگذری و در آستانه ی ماه تموز روی آفتاب را نشان بدی.

خدایا !!!  من با استناد به "قاعده ی نفی سبیل" که هیچ اموری از امور کافرین نباید بر مسلمانان برتری داشته باشد و این هوا بر ما - مسلمانان - غلبه پیدا کرده٬ از محضر دادگاه الهی می خواهم که این خلق مسلمان را از سلطه ی باران رها کرده و به دامن آفتاب رهنمون شوی.

خدایا !!! من با توجه به خطر "وهن اسلام" و هم چنین خطر گرمازده گی علمای دین تقاضا می کنم قسمتی از آفتاب سرزمین های اسلامی را به بلاد کفر بازگردانی٬ باشد که به امید رحمت الهی رستگار شوند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت   توسط مریم  | 

 

بیست و هفت خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت هیچ خبری نیست جز اینکه انگلیس قرار است تحریم های ایران را شدید تر کنه و ایران هم بیدی نیست که با هیچ بادی بلرزد.

خبری نیست جز خبر رشد دوباره تومور مغزی خاله و عروسی غیر عاشقانه و غیر عاقلانه ی دختر خاله و ناراحتی عمه کوچیکه و ناراحتی قلب مادربزرگ. خبری نیست جز

"چطوری؟

- مشغولم٬ تو چطوری؟

منم مشغولم.

-مواظب خودت باش.

مواظب خودت باش."

بیست و هفت خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت مثل بیست و هفت خرداد های پیش از این٬ خبر از انفجار و اعتصاب و قیمت نفت و دلار و گزارش نمایشگاه نقاشی و عکس مهمانی جنیفر لوپز و شوی مد نیویورک و ترس از موتور سوار مشکوک و دزدی و تجاوز و زایمان نهنگ در آکواریوم و سیل و اختراع نرم افزار جدید کامپیوتری  است.

خبری از هیچ تولد و مرگ و امتحان و قبولی و رد شدن و کلاس و تعطیلی نیست.

خبر از بیست و هفت خرداد هزار و سیصد و هفتاد و هفت و شصت و هفت و ... نیست.

خبر از بیست و هفت خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هشت و هشتاد و نه و نود و ... نیست.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت   توسط مریم  | 

 

من تیپ کسی نیستم.

این را وقتی فهمیدم که داشتم زیره ساییده و دارچین می زدم لا به لای عدس پلو و پیاز داغ طلایی و کشمش سرخ کرده و کره آب شده می ریختم رویش و یادم می آید بابا همیشه می گه " مامان همیشه عشق می ریزد تو غذا که خوشمزه اش می کنه".

وقتی که از کتک خوردن پسرک گریه ام گرفت به جای خنده.

وقتی آخر شب بعد همه ی غر و لندها طبق فرمایش داشتم چای سبز آماده می کردم.

وقتی "نظریه حکومت قانون در ایران" می خوانم و فکر می کنم قرار است چیزی به علم جهان اضافه کنم.

وقتی همراه می شم در فوتبال دیدن و داد زدن.

وقتی خودم را مجبور می کنم دامن بپوشم.

وقتی لباس های شسته را پهن می کنم و لباس های خشک شده را تا می کنم و می ذارم سر جاش.

وقتی با دقت مداد چشم می کشم و ماتیک می زنم.

وقتی آشغال ها را شب می ذارم دم در و آشپز خانه و حمام را قبل خواب تمیز می کنم در حالی که همخانه ام لم داده روی مبل و اخبار گوش می کند.

وقتی با دوست گی ام می گم و می خندم و با نظریه های جدید سعی می کنم مردم را قانع کنم که زندگی جنسی هر کس به خودش مربوط است.

وقتی هنوز خجالت می کشم بیکینی بپوشم.

 

من تیپ خیلی از آنهایی هستم که سعی می کنند طرحی نو بیاندازند و در میانه ی سنت و تجدد سعی صفا و مروه می کنند.

این را وقتی فهمیدم که برای دوست "روشنفکرم" عقب افتاده بودم و برای مادربزرگ سنتی ام زیادی جلف.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت   توسط مریم  | 

 

 

نمی دونم بعضی وقتا من خیلی بزرگسال می شم یا خیلی کودک که تو حرفم را نمی فهمی!!

نمی دونم وقتی می گم نکن کاری را یا نگو حرفی را٬ زیادی بزرگسال شده ام که امر و نهی می کنم یا کودک شده ام بهانه می گیرم.

وقتی حریم و حرمت ها حفظ نمی شوند٬ نمی دانم باید بزرگسال دانا باشم و خط و مرز تعریف کنم یا کودک سر به هوایی که به دل نمی گیرد.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 خرداد1387ساعت   توسط مریم  | 

 

امروز از آن روزهاست که خودتی و خودت.

آفتاب است٬ نه از آن آفتاب ها که از راه نرسیده مانتو و روسری را پرت کنی روی مبل و لیوانت را پر یخ کنی و لم بدی زیر خنکای نمور کولر آبی و خوشحال بشی که از غلغله ی بیرون و مردمی که از آفتاب به جوش آمده اند و به هم گیر می کنند نجات پیدا کردی.

نه٬ یه آفتاب بی رمق کم رنگ است با حرارت بیست درجه که همه شهر را به خیابان کشیده با خنده های بلند و دست های حلقه به هم. و  من در سکوت آرام رخوتناک شنبه صبح خانه فرو رفتم به انتظار دیرتر و دیرتر که شاید اتفاق هیجان انگیزی برای آخر هفته بیفتد.

آخر هفته است٬ نه از آن آخر هفته ها که همیشه یا ما مهمان داریم یا مهمان هستیم. نه از آن آخر هفته ها که همه کارهای عقب افتاده لیست می شوند و انجام نمی شوند. نه از آن آخر هفته ها که ناهار را با هم می خوریم.

از آن آخر هفته هاست که حتی ناهار نمی خورم٬ از آن ها که با هفته هیچ فرقی ندارد. از آن ها که جمعه غروب دارد و شنبه غروب و یکشنبه غروب. از ان ها که من بی آنکه به وجد آمده باشم از آخر هفته بودن می رم بیرون لبخند می زنم عکس می گیرم  برای شما می فرستم و شما با خود می گویید "جا افتاده است". 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1387ساعت   توسط مریم  | 

 

وبلاگ های زیادی از وبلاگستان که نمی دانم چه جور چیزی است دیده ام که بازی های مختلف می کنند اما من فکر نمی کردم خودم روزی بازی کنم٬ حالا که دعوت کننده خانم خزر خانم است "نه" به دهان من نمی آید.

خب من اسم چندین وبلاگ را کنار صفحه گذاشته ام٬ ولی همه آنچه می خوانم نیستند.

 

شهروند درجه دو - نوشته های قوی یک ضعیفه

پیاده رو - نویسنده اش را نه دیدم نه می شناسم ولی خواندن نوشته هاش همیشه حواس جمع می خواهد.

آبی کوچک آرامش - سبک خاصی از روزانه نویسی . ضمنن کنار صفحه آدرس وبلاگ های جالب دیگه ای هم دارد : باغ بی برگی٬ سایه٬ ۳۵درجه٬ من و ام اس.

ساروی کیجا - مثه خیلی از خانم های هم نسلش که بعضی وقتا یادش می ره اخم هاش را باز کنه.

بابونه - وقتی خمار یه متن خوبی ولی دستت به جایی بند نیست به بابونه سر بزن.

باد صبا - معجون خاصی از کلمات که من حال خزر را ازش بفهمم وقتی که از چشمانش دورم.

توکای مقدس - روزانه های توکا نیستانی. مثه کاریکاتورهای بدون شرح.

نارنج - خوبیش این است که حتی اگه هر روز ننویسه٬ یه آرشیو گنده داره که همیشه تویش غرق بشی.

 

من قواعد بازی را بلد نیستم ولی هر کس خواند و خواست بازی کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت   توسط مریم  |