دیگه ساکت می شم و فقط لبخند می زنم.
همه چیز سر جایش است. تابلوی نقاشی روی قلب دیوار٬ یخچال در قلب آشپزخانه و تو در قلب من.
امروز غذای طلایی پختم رنگ روزهامان. نمک و فلفل و عشق را اضافه می کنم و شعله ی گاز را کم می کنم غذا جا بیفتد.
من چقدر خوشبختم! صبح وقتی خوابم از خانه خارج می شی و شب وقتی خوابم به خانه می آیی. غذات را که من با عشق پخته ام می خوری و سنگین می شوی و جلوی تلویزیون خوابت می برد.
من چقدر خوشبختم که مثه مرد همسایه زنت را طلاق نداده ای و با دوست دخترت زندگی نمی کنی.
من هر روز نگاه می کنم که همه چیز سر جایش است٬ تابلوی نقاشی و یخچال و تو.
امروز باز هم غذای با عشق درست کردم٬ آنقدر زعفران به غذا اضافه کردم که یه لبخند گنده شدم٬ همانجور که قول داده بودم. لبخند خیلی گنده که همه جای من را گرفت و من یه خط شدم٬ یه خط روی کاغذ روی میز شام
"عزیزم! من رفتم. شام حاضره"
پی نوشت:
این فقط یک عملیات نجات داستانی است.