تبليغاتX
شاید حرفی دیگر

شاید حرفی دیگر

 

دیگه ساکت می شم و فقط لبخند می زنم.

همه چیز سر جایش است. تابلوی نقاشی روی قلب دیوار٬ یخچال در قلب آشپزخانه و تو در قلب من.

امروز غذای طلایی پختم رنگ روزهامان. نمک و فلفل و عشق را اضافه می کنم و شعله ی گاز را کم می کنم غذا جا بیفتد.

من چقدر خوشبختم! صبح وقتی خوابم از خانه خارج می شی و شب وقتی خوابم به خانه می آیی. غذات را که من با عشق پخته ام می خوری و سنگین می شوی و جلوی تلویزیون خوابت می برد.

من چقدر خوشبختم که مثه مرد همسایه زنت را طلاق نداده ای و با دوست دخترت زندگی نمی کنی.

من هر روز نگاه می کنم که همه چیز سر جایش است٬ تابلوی نقاشی و یخچال و تو.

امروز باز هم غذای با عشق درست کردم٬ آنقدر زعفران به غذا اضافه کردم که یه لبخند گنده شدم٬ همانجور که قول داده بودم. لبخند خیلی گنده که همه جای من را گرفت و من یه خط شدم٬ یه خط روی کاغذ روی میز شام

"عزیزم! من رفتم. شام حاضره"

 

 

پی نوشت:

این فقط یک عملیات نجات داستانی است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 مرداد1387ساعت   توسط مریم 

 

آرش جان ببخشید.

نه که رفته باشی٬ نه٬ فقط دور شدی تو ذهنم.

می دونم امسال تولدت را فراموش کردم . می دونم به مامانت زنگ نزدم. می دونم دیدنش نرفتم. می دونم آزاده را فراموش کرده ام.

ولی تو ببخشید.

می بُرد آدم گاهی بندهایش را. فراری می دهد آدم گاهی غم هایش را.

می دانم که تو خوبی. می دانی که من هم خوبم بعد از آن روزهای بد و سال های باد که زود تجربه ی مرگ و داغ را برای ما آورد.

نمی دانم چرا دور و بر دلم آمده بودی این بعد از ظهر جمعه٬

 

ولی آرش جان ببخشید٬ 

این بار خداحافظ.

+ نوشته شده در  جمعه 25 مرداد1387ساعت   توسط مریم  | 

 

علیرضا شماره تلفن اش را گوشه ی جزوه ام می نویسد٬

حسین آقا شاگرد میوه فروشی بهم چشمک می زند٬

مارتین من را خانه اش دعوت می کند و برام گیلاس شراب می آورد٬

گرگین کارگر ساختمان پایش را تو تاکسی به من می مالد٬

اشکان از ماشین بغلی برام بوغ می زند٬

دیوید انتظار دارد بعد مهمانی باهاش برم٬

تونی٬ رییسم٬ ازم می خواهد شام باهاش برم بیرون٬

اکبر٬ پسر بیکار همسایه٬ در حالیکه ایستاده کنار کوچه می شاشد با خنده اش دندان شهوت بهم نشان می دهد...

 

من اما باید "شرم و حیا" داشته باشم٬

باید از کرک پشت لب و میانه ابرو تا خصوصی ترین جای بدنم را نگه دارم تا بالاخره یکی من را بپسندد٬ یک به قول حاج آقا دانشمند "زنده باد خروس سینه ستبری" که دنبال "پروارترین" و نجیب ترین مرغ می گردد٬

من اما به قول سردار پشم الدینی٬ بهم زننده ی امنیت اجتماعی ام چون صاف راه می رم و سینه هام را میان شانه هام پنهان نمی کنم٬

من اما سرکشم و به درد زندگی نمی خورم چون درس و کتاب خواندم و به جز از قورمه سبزی حرف دیگه هم می زنم٬

من اما خرابم که از دست و پا و آغوش اویی که می خواهم با دوستانم حرف می زنم.

.

.

علیرضا کنار یه جزوه دیگه شماره اش را می نویسد٬ حسین آقا به مشتری دیگه ای چشمک می زند٬ مارتین برای یه دانشجوی دیگه شراب می آورد٬ گرگین به مسافر بعدی پایش را می مالد٬ اشکان برای دختر منتظر تاکسی بوغ می زند٬ دیوید دست گردن دیگری می اندازد٬ تونی به یه کارمند دیگه پیشنهاد شام می دهد٬ اکبر برای همسایه های کوچه بغلی می شاشد.

من اما....

 

 

 

پی نوشت: هرگونه مشابهت میان اسامی و "من" تصادفی است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 مرداد1387ساعت   توسط مریم  | 

 

اگه بدون هیچ اجباری در کمال سلامت عقل و نفس تصمیم گرفتی چمدان ببندی راه بیفتی٬

اگه از تنهایی نترسیدی و با هم به وحدت رسیدید٬

اگه چارچوب های رفتار اجتماعی با چارچوب رفتارهای فردی تو نزدیک شد٬

اگه آدم های جدیدی از رنگ و زبان و نژاد مختلف وارد زندگیت شدند و شاد بودی در کنارشان٬

فکر نکن همه چیز کامل است.

 

همه ی گیجی هاست وقت ذوق رفتن و شوق برگشتن.

همه ی عذاب وجدان هاست وقت اشک گوشه ی چشم عزیزانت وقتی بغض هم نداری.

 

همه ی سختی انتخاب است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت   توسط مریم  | 

 

ته کشیده ام.

آیس کافی می خورم و حرف های تکراری روشنفکرانه ی دهن پر کن می زنم.

خاک من را خشک کرده٬ هوا و  نزدیکی من را سرکشیده اند.

حوصله ام سر آمده.پرپر شده ام.

توی دود و بوی سیگار برگ گم کرده ام خودم را و در سایه خنده های لثه نمایمGummy Smile  خودم را قایم کرده ام.

تقصیر من نیست. تقصیر این آواز آخر شب خاله افسانه است که من را خیس و شور کرده است.

سقف تهران برایم زیادی بلند شده است!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 12 مرداد1387ساعت   توسط مریم  |