تبليغاتX
شاید حرفی دیگر

شاید حرفی دیگر

 

همان جوری که آرزو می کنم که قدم یه کم کوتاه تر بود تا بتونم کفش های پاشنه بلند رنگی بپوشم٬ آرزو می کنم ای کاش بابام بعد از دیپلم شوهرم می داد تا من الآن به جای "دختر بیست و پنج ساله" "زن بیست و پنج ساله" می بودم و چیزی را در دنیا داشتم که فقط مال خودم بود - بچه!

همان جوری آرزو می کنم موهام نارنجی بود و صورتم کک و مک داشت.

همان جوری آرزو می کنم کلاس خیاطی برم تا بتونم چیزهای عینی را در کم ترین زمان "خلق" کنم.

همان جوری آرزو می کنم در آینده شغلم جهانگردی باشد٬ با درآمد بالا.

همان جوری آرزو می کنم به جای این آرزوهای پیش پا افتاده٬ آرزوهای بزرگتر و مهم تری می داشتم.

 

همان جوری آرزو می کنم دیگه آرزو نکنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 شهریور1387ساعت   توسط مریم  | 

 

امروز هشتمین سالگرد حملات یازده سپتامبر است. این را "رز ماریس" که به جای "آقای آتش افروز" مجری برنامه صبح رادیو است یادآوری می کند و برای کم تر به یاد آوردن آلام این حادثه ی دلخراش آهنگی از کتی پری پخش می کند به نام "من یک دختر را بوسیدم٬ دوست داشتم".

رز ماریس هم چنین خبر از "بازسازی لحظه ی آغاز هستی" می دهد٬ "خانم امیرشاهی" هم از لحظات ملکوتی اذان ظهر به افق تهران.

نازی عظیما هم از رادیو فردا٬ گزارشی درباره آمار قتل های بدون انگیزه و برنامه ی قبلی می دهد که حدود پنجاه درصد کل قتل های کشور است.

 

من زمزمه می کنم "نقش غلط مخوان٬ هان"

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت   توسط مریم  | 

 

 

مگه نه اینکه شراره عمر فانی ام٬ طلوع جاودان تویی تو

مگه نه اینکه تو شور عشقم داده ای٬ مرا تو رسوا کرده ای

مگه نه اینکه  نشان ناتوانیم من٬ توان بی نشان تویی تو٬

 

پس

در این حال مستی صفا کردم تو را ای خدا من صدا کردم!!

+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387ساعت   توسط مریم  | 

 

 

به تو که اصرار کردی به نوشتنم. به تو که بهم زیاد انتقاد کردی. کرامت انسانی ام را زیاد یادآوری کردی. چهارچوب های حقوقیم را تاب آوردی و زبان سختم را. به تو که با رفتنم مهربان ماندی.

این روزها که از گذشته شادترم اما لرزیده ام٬ امنیت دورانت را به یاد آوردم.

این نوشته را به تو که از فوکو و هگل و هابرماس گفتی تا گوشم آشنا باشد٬ بدهکارم.

به تو که با همه تلاش هایت برای تغییر٬ من را به خاطر آنچه بودم دوست داشتی.

هرچند خاطره ای به یاد ندارم اما می دانم خوب بودی.

این نوشته را به تو بدهکار بودم.

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت   توسط مریم  | 

 

من می خواهم یه گوسفند باشم.

یه گوسفند بی کله که از هیچ دره ای نمی ترسه٬ صدای بوغ هیچ هشداری را نمی شنود٬ چشم هایش هم تابلوی "از سرعت خود بکاهید" را نمی بیند.

من یه گوسفندم که این بار به قیمت اشک حتی٬ می خواهم گوسفند باشم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت   توسط مریم  |