تبليغاتX
شاید حرفی دیگر

شاید حرفی دیگر

 

یکی که روزی فهمید زن است که آن بطن را درونش شناخت. آن بطن که همه چیز آنجا نطفه می بست.

نطفه ی نگاهی که بعد مثه پیچک همه ی درونش را می گرفت. نطفه ای که از خونش رشد می کرد. بزرگ می شد آنقدر که می آمد پشت مردمکان چشمش و برق می زد یا زیر گرمای پوست دستش و می رسید به نرمی پوست لب هاش و با صدای بلند از دهانش خارج می شد گاهی ٬ همانی که بهش می گویند خنده ی سرخوشی. بزرگ می شد آنقدری که خفه می شد و آنقدری که بطن را فشار می داد و می آمد بالا و از روی سیبک گلو هم رد می شد و با اشک می زد بیرون.

یکی که روزی دانست زن است که فهمید اسم نطفه اش عشق است و بعضی وقت ها جز خنده و اشک به شکل جنین هم به دنیا می آید.

یکی که روزی فهمید زن است که باور کرد گاهی نطفه اش به دنیا نمی آید.

 

پی نوشت: با همه ی اوصاف

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مهر1387ساعت   توسط مریم  | 

 

خدایا من را پرتاب کن خارج کره ی زمین٬ جایی که یه موجود ناشناخته باشم که حتی دانشمندان هم نمی خواهند کشفم کنند.

خدایا من را مورچه کن که تمام توانم در زندگی حمل یه دانه باشه و جز در یک مسیر مستقیم نتونم حرکت کنم.

خدایا من را از انسان هایی با سندروم داون کن که از زندگی فقط سادگی هایش را بفهمم و وقت ناراحتی فقط بلد باشم گریه کنم.

خدایا من را ببر به سرزمینی که همه ی آدم هایش یک جور فکر می کنند تا من دیگه مجبور نباشم این همه سعی کنم بفهمم.

 

خدایا هی من را از نو شروع نکن. من خسته ام از این همه اسباب کشی روحی.

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مهر1387ساعت   توسط مریم  | 

 

 

مرز در عقل و جنون باریک است

کفر و ایمان چه به هم نزدیک است

عشق هم در دل ما سر در گم

مثل ویرانی و بهت مردم

گیسویت تعزیتی از رویا

شب طولانی خون تا فردا

خون چرا در رگ من زنجیر است

.

.

مستم از جام تهی حیرانی

باده نوشیده شده پنهانی

باده نوشیده شده پنهانی

عشق تو پشت جنون محو شده

هوشیاریست مگو سهو شده

من و رسوایی و این بار گناه

تو و تنهایی و آن چشم سیاه

از من تازه مسلمان بگذر بگذر

بگذر از سر پیمان بگذر بگذر

.

.

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 مهر1387ساعت   توسط مریم  | 

 

آقای خاتمی لطفا برای ریاست جمهوری کاندیدا نشو.

آقای خاتمی٬ مگه تو برای مملکت چه کار کردی جز اینکه یه کم فضا باز کردی ما نفس بکشیم و اجازه ی چهار تا روزنامه و کتاب دادی ما بخوانیم و وضعیت اقتصادی را بهتر کردی و یه کم آبروی بین المللی برای ما خریدی؟!!

آقای خاتمی مگه تو چه فرقی با آقای هاشمی داشتی جز اینکه ماموران دولتی ات نویسندگان را به دره نمی انداختند و چه فرقی با آقای احمدی نژاد داری جز اینکه دروغ های شاخ و دم دار نمی گفتی؟!!

آقای خاتمی آخه تو هم آخوندی و سر و ته یک کرباسید همه تان.

آقای خاتمی اگه تو که سوپاپ اطمینان جمهوری اسلامی هستی رییس جمهور نشی٬ کار یک سره می شه و رژیم برکنار می شه یا اینکه شاهزاده رضا پهلوی رییس جمهور می شه و همه چی مثه زمان اعلی حضرت گل و گلاب می شه و ما قوم آریایی با افتخار به نیاکانمان٬ کورش و داریوش٬ سرمان را بالا می گیریم یا آمریکا حمله می کند ما هم مثه افغانستان و عراق خوشبخت می شیم.

آقای خاتمی تو نمی توانی از عهده ی قدر دانی یک برگه رای ما ملت فهیم و متمدن بر بیایی و ایران را به یک باره آزاد و آباد کنی.

آقای خاتمی ما در هر حال در انتخابات شرکت نمی کنیم چون مهر تاییدی بر نظام است و ما با عدم حضورمان مشروعیت نظام و در دنباله خود نظام را از بین می بریم و از ثمره اش - معجزه ی هزاره ی سوم - بهره مند می شویم.

آقای خاتمی لطفا برای ریاست جمهوری کاندیدا نشو.

چون من پیر شده ام برای چانه زدن با نانوا و راننده تاکسی و دانشجو و روشنفکر و هنرمند که خاتمی نه قهرمان است نه معجزه می کند٬ خاتمی رییس جمهوری است که با نبودنش چیز بهتری انتظار ما را نمی کشد.

چون تو شریفی.مثه ما خودخواه باش و شرافتت را خرج نکن به قیمت سنّتِ قدرناشناسی و گلایه ی ما.

آقای خاتمی لطفا برای ریاست جمهوری کاندیدا نشو. 

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 مهر1387ساعت   توسط مریم  | 

 

"نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده"

روی تقویم این را نوشته برای ماه مهر٬ نمی دانم چرا تا امرز متوجه اش نشده بودم.

در دل می خوانمت و زمزمه می کنمش.

با خودت چه می کنی؟ نمی دانم٬ می دانی؟

با خودم چه می کنم؟

 

نی نی چشمانمان است که دو دو می زند وقتی می خوانم

"حرفت را به من بگو قلبت را به من بده"

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مهر1387ساعت   توسط مریم  | 

 

 

یادم نمی آید چرا به دنیا آمدم! یادم نمی آید چرا زود زود خودم را بزرگ کردم!

یادم نمی آید چرا روز اول یه مهری قبول کردم درس بخوانم؟ راستی نگفته بودم تا گور درس می خوانم٬ گفته بودم؟؟

یادم که نمی آید ولی مطمئنم به خاطر این هوای سرد بارانی خاکستری ساکن٬ از آغوش چسبناک ولی گرم مام میهن جدا نشدم!

یادم نمی آید چراغ جادو را کجا گذاشتم که جواب یاس های فلسفی ام را برایم ظاهر کند!

 

یادم نمی آید چرا به این می گویند زندگی؟!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مهر1387ساعت   توسط مریم  |