تبليغاتX
شاید حرفی دیگر

شاید حرفی دیگر

 

به جایی که دندان ها را روی دستش قفل کرده بود نگاه می کرد که بادمجانی شده اند.

تنها خوابیدن تو تخت دو نفره دلتنگی میاره. پهلو به پهلو شد دست بادمجانی ماند زیرش.

درد گرفت.

خنده دوید رو صورتش. تنها نبود با او بود.

با دردی که برایش یادگاری گذاشته بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آبان1387ساعت   توسط مریم  | 

 

آنقدر بزرگتر از سنش بود٬ آنقدر بداخلاق بود٬ آنقدر لقمه دور سر پیچانده بود٬ آنقدر دنبال حل مسئله ی ناموجود بود که دلم برایش تنگ نمی شود.

گذشته را می گم.

آنقدر سرد و نمور است٬ آنقدر با یه بار کیف و کتاب دویدم٬ آنقدر همیشه هست که دیوانه نمی شوم برایش.

باران را می گویم.

آنقدر کافه ی نرفته  و شهر ندیده و لباس نپوشیده و آهنگ نشنیده هست که وسوسه ام نمی کند.

نوستالژی را می گم.

آنقدر ارزش گذاری کرد٬ بد و خوب کرد٬ چرا و چیه کرد٬ ترسید و ایستاد٬ که تعطیلش کردم.

ذهن را می گم.

 

آنقدر نرم و سبک شده٬

زندگی را می گم.

 

 

سلام آقای نامجو: ... در مراجعه است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آبان1387ساعت   توسط مریم  | 

 

همیشه آنجور هم که فکر می کنی از لایه های سنتی ات عبور نکرده ای. بالاخره گذر پوستت به یه دباغ خانه ای می افته که لایه های سنت فعال می شوند.

آنقدر ها هم که فکر می کنی محیط مدرن نتوانسته تکان بده آن لایه های سنت را.

 

عقل مدرنم با احساس سنتی ام روی یک لبه ایستاده اند. لایه های سنت از پنهان ترین زوایا بیرون آمده اند و بار احساس را سنگین تر می کنند. همین ها هستند که تصویر جدیدی از زن برایم تداعی می کنند٬ زنی که تا امروز به چالش با عقل مدرن بوده است. زنی از جنس "مادری مهربان٬ همسری فداکار" .

حالا من بین انتخاب قدرت یا محبت٬ دست و پا می زنم. 

حالا من "سر پل خر بگیری" گرفتار آمده ام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت   توسط مریم  |