تبليغاتX
شاید حرفی دیگر

شاید حرفی دیگر

 

دوست خوبم٬

تو از همان اول هم مربوط ترین بودی به حقوق. اول از همه فوق لیسانس قبول شدی و امتحان کانون را.

من اما اشتباهی افتاده بودم آنجا. چارچوب هایش برایم تنگ بود و اعتبارش برایم بی معنی.

تو از همان اول خانم بزرگ بودی با همه ی کودکی هایت٬ این را از همان وقت می دانستم٬ از خواستگارهای گوناگونت.

من اما هرگز بزرگ نخواهم شد٬ البته آن وقت ها نمی دانستمش.

من اما هر روز آغاز می کنم و در این آغاز ها هر روز تجربه می کنم و در این تجربه ها هر روز پوست می اندازم.

من امروز٬ بی پروا تر از همیشه ام. آره٬ حتی در به زبان آوردن نام همه ی اعضای بدنم. حتی آنها که مادربزرگم به شرمگاه ازشان نام می برد. من حتی نام آنها را به زبان می آورم چون برای من شرم آور نیستند. آره٬ تو شاید عادت نداری. من اما به اعضای بدنم عادت دارم و اسمشان را می دانم.

من هرگز به اندازه ی چارچوب های "باید نباید" و "خوب و بد" بزرگ نخواهم شد.

من هر روز از نو آغاز می کنم و از نو عادت می کنم حتی به نام همه ی اعضای بدنم. کاری که تو برایش وقت نداری چون تو خانم بزرگی و به انتظارات جامعه از خودت پاسخ مثبت می دهی.

من اما هرگز "خانم" نخواهم شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 دی1387ساعت   توسط مریم  | 

 

"نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم                    درین سراب فنا چشمه ی حیات منم

وگر به خشم روی صدهزار سال ز من              به عاقبت به من آیی که منتهات منم

نگفتمت مشو به نقش جهان راضی                که نقش بند سراپرده ی صفات منم

نگفتمت که منم بحر و تویی یکی ماهی          مرو به خشک٬ که دریای باصفات منم

نگفتمت چو مرغان به سوی دام مرو                بیا که قوت پرواز پر و پات منم

نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند                که آتش و تپش و گرمی هوات منم

نگفتمت که نگو کار بنده از چه جهت نظام گیرد   که خلاق بی جهات منم

اگر چه راه دلی٬ دانک که راه خانه کجاست       وگر خداصفتی دانک کدخدات منم"

 

من به خودم بدهکارم.

وقتی از شدت خشم دست هام می لرزند یا از شدت بغض خفه می شم٬ به خودم بدهکار می شم.

وقتی هر چیزی را ممکن می کنم٬ وقتی با لبخند "نه" می شنوم٬  به خودم بدهکار می شم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 دی1387ساعت   توسط مریم 

 

من عاشق مردی می شم که عینکی باشد٬

که بشه از میان گره ی موها گودی زیر گلویش را بویید وقتی که بوی عرق تازه می ده٬

من عاشق مردی می شم که بعضی شب ها مسواک نزند و جورابش را گوله کند کنار کفشش٬

مردی که وقتی من با همه ی حواسم دارم فیلم می بینم پیشانیم را ببوسد و به روزنامه خوندنش ادامه بده٬

من عاشق مردی می شم که با گفتن "سلامتی" در جواب "چه خبر" فرصت کافی به من بده تا همه ی جزئیاتی را که ٬هزار بار تکرار کردم با خودم تا یادم بماند٬ برایش تعریف کنم وقتی دارد ایمیل هاش را چک می کند٬

مردی که با من به خرید بیاید و درباره مدل یقه ی لباسم نظر بده٬

من عاشق مردی می شم که بعد از گفتن شب به خیر چراغ را خاموش نمی کند و با آن دستی که زیر سر من نیست کتابش را ورق می زند٬

مردی که بوی عطر من را میان هزار بوی دیگه بشناسد٬

من عاشق مردی می شم که صدای فریادهاش موقع تماشای فوتبال از هدفون ده لایه هم عبور کند٬

مردی که یه صبح جمعه تصمیم بگیریم سر همدیگه را بتراشیم از ته٬

من عاشق مردی می شم که همیشه چشم هاش برق بزند٬

 

من عاشق مردی می شم که وقت رفتن دوباره عاشقم کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت   توسط مریم  |