دوست خوبم٬
تو از همان اول هم مربوط ترین بودی به حقوق. اول از همه فوق لیسانس قبول شدی و امتحان کانون را.
من اما اشتباهی افتاده بودم آنجا. چارچوب هایش برایم تنگ بود و اعتبارش برایم بی معنی.
تو از همان اول خانم بزرگ بودی با همه ی کودکی هایت٬ این را از همان وقت می دانستم٬ از خواستگارهای گوناگونت.
من اما هرگز بزرگ نخواهم شد٬ البته آن وقت ها نمی دانستمش.
من اما هر روز آغاز می کنم و در این آغاز ها هر روز تجربه می کنم و در این تجربه ها هر روز پوست می اندازم.
من امروز٬ بی پروا تر از همیشه ام. آره٬ حتی در به زبان آوردن نام همه ی اعضای بدنم. حتی آنها که مادربزرگم به شرمگاه ازشان نام می برد. من حتی نام آنها را به زبان می آورم چون برای من شرم آور نیستند. آره٬ تو شاید عادت نداری. من اما به اعضای بدنم عادت دارم و اسمشان را می دانم.
من هرگز به اندازه ی چارچوب های "باید نباید" و "خوب و بد" بزرگ نخواهم شد.
من هر روز از نو آغاز می کنم و از نو عادت می کنم حتی به نام همه ی اعضای بدنم. کاری که تو برایش وقت نداری چون تو خانم بزرگی و به انتظارات جامعه از خودت پاسخ مثبت می دهی.
من اما هرگز "خانم" نخواهم شد.
