تبليغاتX
شاید حرفی دیگر

شاید حرفی دیگر

 

درباره ی فعل و انفعالات شیمیایی ساکتی٬ درباره ی طراحی خودرو نکاتی را بیان می کنی٬ برای خودت آنتی بیوتیک تجویز می کنی٬ درباره ی جامعه و دولت و مناسباتشان صاحب نظری.

تو ممکن است راننده تاکسی باشی٬ یا زن خانه دار توی صف اتوبوس٬ یا دانشجوی زیست شناسی یا کارمند اداره ی مالیات. ولی فراموش کرده ای تو هم عضوی از اعضای همان جامعه "ایرانی" هستی که تحلیلشان می کنی.

تو همان مرد مدرن تحصیلکرده ی خارج از خانه ای که برای "اهل بیت" پدرسالاری. تو همان زن موفق خارج از خانه ای که همسرت را اسیر توقعات سنتی ات می کنی.

تو همان جوان گوشواره به گوشی که برای دهه ی محرم سیاه می پوشی.

تو نمی دانی توسعه از افراد آغاز می شود و با تولید فرهنگ همراه است نه فقط مصرف. و الا که حکایت ماشین و رانندگی و ترافیک است.

تو همان ایرانی هستی که منتظری تغییر از دیگران شروع شود و فریاد "لنگش کن لنگش کن" از بیرون سر داده ای. تو همان ایرانی ناشکیبایی.

تو نمی دانی که هر جامعه سزاوار دولتی است که خودش بر سر کار می آورد. مجرمی که خودش پرورش می دهد. پسرفت یا پیشرفتی که خودش به ارمغان می آورد.

تو نمی دانی "بیچاره ملتی است که چشم انتظار قهرمان باشد".

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 بهمن1387ساعت   توسط مریم  | 

 

دروغ است اگر بگم خوشحال شدم.

نه آن نوجوان هیجان زده ام که به عبای سفیدت شادی کنم٬ نه برای سخنرانی هایت هورا می کشم٬ نه حرف هایت برایم تازه اند ٬ نه به معجزه ی تو باور دارم.

من اما دلشوره ی همه ی آنچه را دارم که هر روز می خوانم و می نویسمشان.

نگران مفهوم "توسعه" ٬ "الگوی توسعه" ٬ "ساختار اجتماعی" ٬ "مسئولیت اجتماعی" ٬ "مشارکت" ٬ "نهاد های مدنی" و "روانشناسی جمعی" هستم.

دروغ است اگر بگم خوشحال شدم٬ با این خستگی از توضیح اینکه رای ندادن "بی تفاوتی" است نه نافرمانی مدنی ٬ نه عدم مشروعیت و رای دادن نه منت است نه معجزه. رای دادن حق و تکلیف است برای "تغییر" و تغییر یک "واقعه" نیست یک روند است٬ و "روند" یک امر متداوم است که نمی توان الزاما در هشت سال شاهد همه ی ثمرات آن بود.

من خسته ام و خوشحال هم نشدم ولی همه ی تلاشم را می کنم که تفاوت "انتقاد داشتن" و "تحریم کردن" را نشان بدهم.

تلخ است یادآوری "تنها سهم" من از دموکراسی٬ ولی من به یاد می آورم که برای بیشتر داشتن تلاش بیشتر نیاز است.

من خسته ام و خوشحال هم نشدم٬ اما به جبر جغرافیاییم و به تاریخم و به سرنوشتم بدهکارم و راهی جز اصلاحات برای جبران این بدهکاری ندارم.

من نه به تو٬ بلکه به حرکت اصلاح طلبانه رای می دهم آقای خاتمی.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 بهمن1387ساعت   توسط مریم  | 

 

آقای ع عزیز٬

هر بار به من می گویی مواظب دلت باش. می دانی که من نمی دانم "مراقب دلت باش" یعنی چه؟

من گفته ام به وقتش گریه می کنم برای اهلی شدنم. می دانی که من نمی دانم وقتش چه وقت است؟

 من گفته ام که مواظبم. می دانی که من نمی دانم خودم را می رنجانم یا مواظبت می کنم؟

آقای ع عزیز٬

من سال های مغرور و استواری را گذرانده ام که منتظر بوده ام. چندی است سال های زنانه ام را شروع کرده ام٬ سال های نرم و شکننده.

آقای ع عزیز٬

خودم هم نگرانم. نگران دلم که مبادا غصه دار بشه. نگران دلم که مبادا آنقدر بخواهد محکم و مقاوم باشه که مثه کوه دماوند٬ به جای آتش فشان یه حفره خالی داشته باشه٬ که عاشقی از یاد ببرد.

آقای ع عزیز٬

من هر روز صبح تصمیم می گیرم مراقب دلم باشم.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 بهمن1387ساعت   توسط مریم  | 

 

با وجود ارادتی که ژنتیکی نسبت به نظریه های چپ به من ارث رسیده باید بگم با نظریه های توسعه متمایل به سرمایه داری بیشتر موافقم که "رفتار توسعه" باید مقدم یا دست کم همزمان توسعه اقتصادی باشد.

در همین راستا وقتی همکارم غذاش را هورت می کشد٬ صدای آهنگ توی گوشی را بلند تر می کنم.

وقتی اعصابم به همخانه ی "انگلیسی" دیوانه ام کهیر می زند٬ دیرتر می رم خانه تا کمتر ببینمش.

به جای اینکه بگم از فلانی خوشم نمی آید٬ می گم فلانی تیپ من نیست.

به جای اینکه بگم دماغش زشت است می گم دیگه چه خبر؟

پشت صندلی اتوبوس یادگاری نمی نویسم.

سکه ی بیست و پنج تومنی به جای دو پوندی توی دستگاه نمی اندازم.

وقتی می خواهم سوار قطار بشم صبر می کنم اول مسافرانی که می خواهند پیاده شوند.

مهم نیست که پول برق نمی دم٬ چراغ را پشت سرم خاموش می کنم. مهم هم نیست که اینجا مشکل آب ندارند یا اصلا اینجا که مملکت من نیست٬ ماشینم را با آب آشامیدنی نمی شورم.

درسته که هیچ حیوانی را دوست ندارم ولی با تیر کمون بهشون سنگ نمی زنم.

با اینکه خیلی سخت است "سعی" می کنم:

درباره ی فیلم و موسیقی که دیگران دوست دارند نظر ندم.

به لباس و پاشنه ی کفش و رنگ موی مردم فکر نکنم.

به اینکه کسی هم ویسکی می خورد هم نماز می خوند کاری نداشته باشم.

.

.

.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 بهمن1387ساعت   توسط مریم  | 

 

همه جای مغزم وول می خورند و با خون به همه جای بدنم می رسند٬ از وقتی بهمن شده است.

 

دیگه خیلی خوشحال و بی تاب هدیه نمی شم وقتی خودم می تونم بریم خرید. وقتی خودم سلیقه شخصی دارم و ممکن است از هدیه ها خوشم نیاد.

دیگه ذوق پفک و شیرینی و آمدن دوستان به خانه نیست وقتی هر روز می شه که این مهمانی ها باشند.

دیگه انتظار بزرگ شدن نیست که بشه بی اجازه خیلی کارها را کرد.

سخت است.

مسئولیت عاقل و بالغ بودن سخت است.

تجربه ها هزینه ی زیاد خواهند داشت.

سخت است آرزو نداشتن.

یاد گرفتن واقع بینی سخت است. 

 

قرار است بیست و پنج سالم بشه. سخت است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت   توسط مریم  |