تبليغاتX
شاید حرفی دیگر

شاید حرفی دیگر

 

خب تو که نبودی اما همیشه قسمت مهمی از من بودی! مثه دست چپ.

حجم عمده ی هجده سالگی بودی. اولین تپه بودی برای خریت!!

اصلا آنی نبودی که من ازت برای خودم ساخته بودم ولی راه فرار روزهای تنهایی بودی!!

 

حالا من به خودم یک عیدی اجباری می دم٬ تو را و همه ی بوهایت را به آخرین روز سال هزار و سیصد و هشتاد و هفت می سپارم٬

انگار کن که هرگز نبوده ای.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت   توسط مریم  | 

 

 

 

از من پرسیده ای زندگی چیست؟ مثه اینکه بپرسی هویج چیست؟

خب هویج٬ هویج است و همین است که هست.

 

 

نامه های آنتوان چخوف و اولگا کنیپر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت   توسط مریم  | 


نه که این چند ساله باشد که دورم نه! از خیلی وقت پیش عید را دوست نداشتم.

آن شلوغی های سرسام آور روزهای پایان سال که بی آنکه بدانی چرا,می دوی! آن سنت خانه تکانی! آن وحشت لحظه ی سال تحویل با وجود اینکه همه چیز در لحظه تمام می شه! آن تعطیلات گند و طولانی و بازدیدهای تکراری! هیچ کدام را دوست نداشتم.

آخر هیچ کدام ازین کارها چیزی "نو" نمی شد آنجور که "نوروز" می گویند. تو همان آدمی همان شغل را داری همان خانه همان اخلاق. همان شیرینی و میوه ای را می خوری که هر روز می خوری همان آدم های همیشه را می بینی!! 

نه که مخالف این آداب و رسوم باشم نه!

نوروز اما آن روزی است که واقعا "تازه" باشه و این نو شدن الزاما ساعت فلان روز آخر اسفند نیست.

من منتظر آن روز "نو" ام.

+ نوشته شده در  جمعه 16 اسفند1387ساعت   توسط مریم  | 



کفایت می کند وقتی


از آنجا که یه نبض آرام دارد زیر بناگوش شروع می شه تا آن چانه ی استخوانی و چاه زنخدانش و به آن زبری مهربانی که لب ها را قاب گرفته اند تمام می شه!!


+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اسفند1387ساعت   توسط مریم  | 

 

به جایی می رسی که دیگه تلاشی برای تغییر نمی کنی٬ آنچه را می بینی آنجور که می خواهی تفسیر نمی کنی٬ امیدی برای پایان متفاوت نداری٬ کم تر می ترسی.

اینجاست که لبخند می زنی دست هات را می بری بالا و چشم هات را می بندی و تسلیم می شی به آنچه که واقعا٬ هست.

 

با قلبی آرام و دلی مطمئن٬ در انتهای نامه می نویسی "می بوسمت و اشک".

 

... مرا برای وداع آفریده اند.

+ نوشته شده در  شنبه 10 اسفند1387ساعت   توسط مریم  | 

 

وقتی یک چیزی مد می شه٬ بدون پشتوانه ی نظری پخش می شه فقط.

اینجوری می شه که "فمینیسم" از جنبش اجتماعی به ایدئولوژی تبدیل می شه و الگوهایی برای همگون سازی تعریف می کند. نتیجه آنکه "فمینیسم ایرانی" به ضدارزش نزدیک می شه.

آنوقت است که شبیه زن فمینیست سریال "هتل مروارید" خنده دار می شه. و غم انگیز می شه به اندازه ی تصویری که از زن فمینیست دارد جا می افته٬ پرخاشگر و پرتوقع و بی مایه.

برابری معنای "یک نوع" پنداری نمی دهد. انکار واقعیت "تفاوت" فیزیکی و ذهنی زن و مرد٬ تساوی حقوق را نتیجه نمی دهد. کفش پاشنه بلند و لباس کوتاه و رنگ مو و خط چشم و لب قرمز٬ تن دادن به ارزش ها و توقعات مردانه نیست.

این شیوع جدید شلوار گشاد و صورت رنگ پریده به نشانه ی "فمینیست" بودن من را یاد ایدئولوژی های دهه ی پنجاه می اندازه که هرآنچه غیر از کتونی چینی و کاپشن سربازی را نشانه ی خیانت به "خلق کارگر" می دانست و حمایت از بورژوازی٬ همان بورژوازی که می توانست به گسترش طبقه متوسط بیانجامد٬ همان طبقه ی متوسطی که می توانست در گذار به مدرنیته کمک کند.

آشپزی و خیاطی کردن٬ تحقیر شان انسانی زن نیست. همسر بودن و مادر بودن٬ "زنانگی" است که هدیتی نه چنان کم بهاست.

برابری جز با "شناخت" به دست نمی آید. شناخت آنچه که هستی٬ توانایی ها و امکانات٬ فرصت ها و موقعیت های موجود و راه های "واقع بینانه" ی به دست آوردن.

برابر باش٬ اما زن باش.

 

پی نوشت: نامه به دوست فمینیستم.

+ نوشته شده در  جمعه 2 اسفند1387ساعت   توسط مریم  |