تبليغاتX
شاید حرفی دیگر

شاید حرفی دیگر

 

بعضی وقت ها سنگین می شه٬ نمی وزه زندگی به قول خزر.

این روزها که ایام انتخابات است٬ و روز "دویدن برای زندگی" است * و فصل "وضعیت توسعه ی ایران" است٬ زندگی سخت می وزه.

بر خلاف تصمیمم٬ بحث های انتخابات است و شنیدن حرف های تکراری تحریمی ها و آب در هاون کوبیدن ما که این ره که می روید ما را هم با خودتان به جهنم می برید!! دست مریزاد به این اصرار بی پایان در باقی ماندن در جهل مرکب با گوش های بسته.

چانه زدن برای پنی پنی پول جمع کردن برای موسسه ی خیریه تحقیقات سرطان. هر بار توضیح که دست از توهم خرابکاری و بازی خوردن بردارید. پول های این موسسه فقط برای خرج تحقیقات سرطان است٬ برای هر پنی خرج شده اش توضیح شفاف وجود داره٬ نتیجه ی تحقیقات برای نوع بشر است نه مردم خاصی.

نوشتن درباره ی وضعیت توسعه ی ایران٬ هر خط که می نویسم فکر می کنم اگر باور داشتند به مفاهیمی چون "جامعه مدنی" و "مشارکت مدنی" که لازمه ی توسعه ی پایدارند و اینکه این هر دو زمان و پیگیری و هزینه اجتماعی احتیاج دارند و اینکه این هر دو تنها راه گذار ما هستند٬ این اندازه انرژی تلف نمی شد برای استدلال بر لزوم شرکت در انتخابات هر چند حداقلی بدون انتظار معجزه و توجیه فعالیت های موسسه ی خیریه به عنوان یک نهاد مدنی غیر دولتی.

این روزها نفس من سنگین بالا می آید.

 

* روزی که گروه های عادی مردم که برای موسسه خیریه فعالیت می کنند به عنوان اقدام نمادین و تبلیغاتی مسافت معینی را می دوند و برای موسسه خیریه پول جمع می کنند.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت   توسط مریم  | 

 

 

از من پرسید می تونی یه شعر از حفظ بخونی؟؟

من٬ ساکت و غمین به فکر افتادم کی آن حافظه را که پر از کلمه های شعر و داستان بود گم کردم؟!!!

با چی جایگزین کرده ام نامه های تولد را و اس ام اس های عاشقانه ی  آخر شب را؟؟ کجا جا گذاشتم آن نوشته های گوشه کنار هر جزوه را؟!!!!

 

من کی جا ماندم از خودم که امروز یه شعر کامل به یاد نمی آرم؟!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت   توسط مریم  | 

 

 

پرده که کشیده بشه خیالم راحت بشه کسی من را نمی بینه٬ از زیر روسری کوچیک توری سیاه٬ اینجور اعتراف می کنم که:

دلم تنگ شده این بار.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت   توسط مریم  | 

 

خیلی بزرگ بودم٬ بالای همه ی کتاب ها و شعرهایی که خوانده بودم٬ فیلم هایی که دیده بودم٬ آدم هایی که باهاشان می پلکیدم.

آن روز من همان حسابان و هندسه می خوندم و با رگ گردن ورم کرده و هیجان حرف های دیگران را تکرار می کردم و فعالیت انتخاباتی می کردم.

آن یکی روز٬ من درس حق و عدالت می خوندم و با خشم و استدلال فعالیت انتخاباتی می کردم.

من همونم که یه روز٬ تحلیل ساختار اجتماعی خوندم٬ نظریه توسعه خوندم٬ ماهیت انسان مدرن می دانم و در وصف کشورم می نویسم "عجیب غریب" (peculiar)

یه روز٬ یعنی امروز٬ به دور از هر توضیح هیجان زده ای مثه همیشه می دونم مشارکت و برگ رای تنها راه من برای رسیدن به سهم بیشتری از توسعه و دموکراسی است.

 

من همونم که یه روز٬ یعنی امروز٬ دیگه معمولیم. از بالای همه چیزهایی که بودم اومدم پایین.

فعالیت انتخاباتی نمی کنم٬ پوستر و سرود برایت نمیارم٬ سخنرانی نمی کنم.

من رای می دم که به خودم کمک کنم و به تو خیانت نکنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت   توسط مریم  |