من همیشه در فرودگاه گم می شم.
گم می شم آن زمان که منتظر سوار شدن به هواپیما هستم و همه ی اینرسی دنیا در من جمع می شه و صدای "کاش نروم" کاسه ی سرم را پر می کند. در آن لحظه که هواپیما به زمین می نشیند و فریاد "برای چه آمده ام" گوشم را کر می کنه!!
مقصد هرجا باشد تفاوت نمی کند و ترس تغییر با من است. ترس از آمدن ها و رفتن هایی که انتخاب من نیست٬ ترس از سوال هایی که دوست ندارم جواب بدم. ترس از برگشتن به سکوت. ترس از سختی دوباره به یاد آوردن کلماتی که پنهان کرده بودمشان مبادا که زبان مادری ام را آلوده کنند.
خلاصه من گم می شم در فکر بیرون آمدن از دستان تو٬ وقت رفتن: و نبودن در بوی خانه٬ وقت برگشتن.
من همیشه در فرودگاه بیلان هزینه های استقلال را تنظیم می کنم و میان بستانکاری ها و بدهکاری ها گم می شم.
