"اعترافی طولانیست شب اعترافی طولانیست
فریادی برای رهایی است شب فریادی برای رهایی است
و فریادی برای بند
شب اعترافی طولانیست
اگر نخستین شب زندان است
یا شام واپسین تا آفتاب دیگر را
در چهارراه ها فرایاد آری
یا خود به حلقه دارش از خاطر ببری.
فریادی بی انتهاست شب فریادی بی انتها
فریادی ار نومیدی فریادی از امید
فریادی برای رهاییست فریادی برای بند
شب فریادی طولانیست."
از بس که از باورم دور بود٬ گمان نمی کردم روزهایی را نه با عموهایی ندیده در بند که با خاطراتم در بند. گمان نمی کردم تکرار گورهای دسته جمعی را که "خاوران" به اندازه ی همه ی عمر بشر سنگین بود برایم. از بس که مرزهای ما با آنها از جنس سابقه ی انقلابی و نماز شب بود٬ گمان نمی کردم اعترافات تلویزیونی را.
دور بود از ما "چار زندان و به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندین حجره در هر حجره چنیدن مرد در زنجیر" با آن خواسته های حداقلیمان.
سال بد شد٬ سال پست٬ سال دودو زدن چشم ها رو به دوربین و پرپر زدن ها پشت درهای بسته. سال درد شد٬ سال اشک.
روزهای بد٬ ساعت های اشک.
اشک صبر آنها و بی تحملی من.
