یکی بود٬ یکی نبود.
غیر از خدا همه بودند.
یه جایی بود بهش می گفتند خونه!
توی خونه٬ آدم هایی کشته می شدند با چشم های باز* و آدم هایی می کشتند با چشم های بسته. آدم هایی گریه می کردند و آدم هایی فریاد می زدند. آدم هایی امیدوار بودند و آدم هایی نگران. آدم هایی در بند دیگری آدم هایی در بندهای خود.
حالا نه این قصه٬ بخوانید غصه٬ سر می رسه نه کلاغه به خونش می رسه....
* یکی کشته شد قهرمان شد نماد شد. اما خانواده اش داغدارند. با انتشار عکس ها و فیلم ها به حریم خصوصی شان تجاوز نکنیم.
+ نوشته شده در جمعه 5 تیر1388ساعت   توسط مریم
|
